#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_185

- پدرام : منم كه مائده رو كشيدم ...

- فرهاد : پونه خانم ...

- پدرام : سياوش !!

- سياوش : من با تو توي يه تيم نميام !!

- پدرام : به درك ... سهند تو بيا ...

- فرهاد : سياوش ...

- پدرام : ساناز خانم بيا تا اين شوهرت منو نكشته ....

بعد شير يا خط ، اونا رفتن وسط ... تيمشون ، تيم قوي اي بود ... به خصوص كه ساناز و مائده هي پل مي گرفتند .... همش هم اين پونه بهشون ميداد ... ديگه نذاشتم پونه بزنه ... بالاخره سياوش ، پدرام و ساناز و زد و منم سهند و زدم و فرهادم ، مائده رو فرستاد بيرون و ما رفتيم وسط ...

پونه كه همون ضربه ي اولو خورد كه من پل گرفتم و دوباره اومد تو ... بعد هم پدرام زد تو كله ي سياوش و فرستادش بيرون ... بعد 10 دقيقه كه اونا نتونستن ما رو بزنند ، تيم ما برد و بازي تموم شد . بعد از خوردن ناهار ، بعضي از بچه ها رفتن توي چادر تا استراحت كنند و بعضي ها هم رفتند تا با هم عكس بندازند ...

كمي اطراف و نگاه كردم ... فرهاد توي چادر دراز كشيده بود ... نگام و به سمت دريا چرخوندم ... علي كنار دريا بود ... به سمت علي رفتم و با فاصله كنارش ايستادم ...

- من : نگفتيد !!!

- علي : چي رو ؟؟

- من : شما چرا تو اين 5 سال ازدواج نكرديد ؟

- علي : تو همه ي اين 5 سال درگير درس بودم و جدي راجع بهش فكر نكردم ... اما ...

- من : اما چي ؟

برگشت سمتم ... زل زد تو چشمام و تا خواست چيزي بگه صداي فرهاد از پشت سرمون اومد ...

- فرهاد : علي آقا ؟ ... پدرام كارتون داره ....

- علي ( با لبخند ) : من برم ببينم پدرام چي كارم داره ... فعلا ... ( و از ما دور شد ... )

به فرهاد نگاه كردم كه داشت با نگاهي غضبناك رفتن علي رو همراهي مي كرد ... وقتي علي كامل ازمون دور شد ، اومد سمت من ...


romangram.com | @romangraam