#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_184

- من ( با حرص ) : با من بودي ؟؟؟

- پدرام ( با نيش باز ) : با خود خودت بودم ...

- من : حالا كه اينطور شد ، ميام تا چشِت درآد ....

- پدرام : ايوول شديم 6 تااا ...

- فرهاد ( با نيشخند ) : منم ميامممم ...

- پدرام ( با قيافه ي وا رفته ) : دوباره كه همون آش شد و همون كاسه ... پس تو نخودي اي فرهاد !!

- فرهاد : من از نخودي بودن بدم مياد ...

- پدرام : ببينم اين پسر من ، سياوش و نديديد ؟؟

- پونه : گفت ميره خوراكي بخره ، بر مي گرده ...

همون موقع سياوش سوار بر ماشين از دور پيداش شد ... پدرام دويد سمت ماشين و پيادش كرد و آوردش سمت ما ... اون بيچارم كه هنوز نمي دونست چي به چيه ، گفت : « ولم كن پدرام ... مگه دزد گرفتي ؟؟؟ » و خودشو از دست پدرام كشيد بيرون ...

- پدرام ( با نيشخند ) : بيا وسطي بازي كنيم !!!

يهو همه از قيافه ي پدرام از خنده پوكيديم ....

- سياوش : من نميام ...

- پدرام : جون تو اگه بشه بدون تو ... تا الانشم به عشق تو منتظر وايساده بوديم ، به جون تو ....

- سياوش : جون خودتو قسم بخور ...

- پدرام : بيا ديگه ...

سياوش هم راضي شد كه بياد و شديم 8 نفر ...

- پدرام : از الان بگم ، من و خانومم با هميم ، حالا ديگه بين خودتون تقسيم كنيد ...

- فرهاد : من مي كشم ، راحله رو ...


romangram.com | @romangraam