#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_181
دستم و با فاصله از دهن فرهاد ، جلوش نگه داشتم و گفتم : « تو باعث ناراحتيم نشدي ... من از دست خودم شاكي ام ... ( و در حاليكه قطره اشكي از چشمم سُر مي خورد پايين تو چشماش نگاه كردم و گفتم ) ... ممنون فرهاد ... ممنون ... »
چند لحظه بعد كه حالم تقريبا بهتر شد با فرهاد از جامون بلند شديم . فرهاد به پيرهن اسپرتش اشاره كرد و گفت : « منو بگير »
گوشه ي لباسش و با دستم محكم نگه داشتم و آروم آروم از كوه پايين اومديم ... پاي راستم بدجور تير مي كشيد ... پايين كوه ، بچه ها منتظرمون بودند . مائده با ديدنم به سمتم دويد و حالم و پرسيد .چشماش از بس گريه كرده بود سرخِ سرخ بود . از حال خودم مطمئنش كردم . سوار ماشينا شديم و به سمت ويلا برگشتيم . پونه كمكم كرد كه به اتاق برم و خودش بيرون رفت .
چند لحظه بعد در اتاق زده شد و پشت سرش صداي فرهاد اومد : « ميشه بيام تو ؟ »
- من : بفرماييد !
فرهاد با جعبه ي كمك هاي اوليه وارد اتاق شد ...
- فرهاد : فكر كنم اينجا يه دختر كوچولوي مريض داريم ... درسته ؟
- من : نه آقاي دكتر ... اشتباه به عرضتون رسوندن ! من حالم خوبِ خوبه !
- فرهاد : مگه اينكه تو به اون صورت رنگ پريده و اون پاي داغون بگي خوب ... !!
به تختم نزديك شد و بعد از اينكه پام و 5 تا بخيه زد و دوباره پانسمانش كرد و يه مسكن بهم داد از اتاق خارج شد . منم چند دقيقه ي بعد خوابم برد ...
*****
از خواب كه بيدار شدم ، اتاق تاريك بود . به زور گوشيم و پيدا كردم و به صفحش نگاه كردم . ساعت 8 و نيم بود . چقدر خوابيده بودم !! به سرويس بهداشتي اتاق رفتم و دست و صورتم و شستم . صداي شكمم در اومده بود ... خيلي گرسنه بودم ، آخه ناهارم نخورده بودم . وضو گرفتم و به اتاق برگشتم . چادر سفيد گلدار و سجاده اي كه تو اتاق بود و برداشتم و مشغول خوندن نماز شدم . ركعت آخر نماز عشاء بودم كه در اتاق زده شد و كسي وارد اتاق شد . سلام نماز و دادم . صداي فرهاد از پشت سرم اومد : « قبول باشه »
همونطور كه داشتم سجاده رو جمع مي كردم ، برگشتم و بهش نگاه كردم . گوشه اي از تخت نشسته بود و داشت با لبخند نگام مي كرد .
- من : قبول حق باشه ...
- فرهاد : حتما خيلي گرسنه اي ، واست شام آوردم ... ( و به سيني اي كه روي تخت بود اشاره كرد )
- من : واي دستت درد نكنه ... آره خيلي گشنمه ! روده بزرگه داره كوچيكه رو مي خوره !
رفتم طرف ديگه ي تخت نشستم و مشغول خوردن شدم .
- من : خودت چي ؟؟
- فرهاد : من خوردم ... زانوت بهتره ؟ درد نداري ؟؟
romangram.com | @romangraam