#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_180
رفتم و مشغول به كار شدم . يه ساعت بعد يه ميز پر و پيمون با دخترا انداختيم و به بقيه گفتيم تا بيان براي شام ...
- سهند : از الان گفته باشم ، من به دستپخت هيچكدوم از شما اطمينان ندارم جر خانومم ...
- ساناز ( با خنده ) : مرسي سهند جان ... ولي من فقط سالاد درست كردم ، ديگه ميل خودت ...
سهند كه قيافش وا رفته بود ، گفت : « اِ ... چيزه .... خب اين دفعه رو ريسك مي كنم و غذاي شماها رو هم امتحان مي كنم ... »
همه زدن زير خنده و مشغول خوردن شدند ... قرار شد فردا صبح الطلوع بريم كوه ... البته محمد و مهسا گفتند نميان و ترجيح مي دن با طاها برن اطراف و بگردند ... بعد از صحبت در مورد فردا صبح همگي به اتاقامون رفتيم و خوابيديم ...
*****
ساعت 6 صبح بود كه يه صبحونه ي جمع و جور خورديم و بعد از خداحافظي با مهسا و محمد به سمت كوه حركت كرديم ... ماشينا تا جايي كه ميشد ما رو رسوندند و بعد از اون پياده شديم . خورشيد داشت كم كم خودش و نشون ميداد ... تا بالاي كوه ، تخميني 3 ساعت راه بود . ما هم نيم ساعت به نيم ساعت كه راه مي رفتيم ، استراحت 5 دقيقه اي مي كرديم ... ساعت 10 صبح بود كه رسيديم به بالاي كوه ... خيلياي ديگه قبل از ما اونجا رسيده بودند ، خيليا هم داشتند مي اومدند .
اونجا حدود نيم ساعت ، 45 دقيقه صبر كرديم و خوراكي هايي كه با خودمون آورده بوديم خورديم و كلي عكس گرفتيم و كم كم تصميم گرفتيم برگرديم ... برگشتن از كوه از رفتن سخت تر بود چون سراشيبي تندي داشت و سنگ ها هم زير پات ممكن بود سُر بخورن و پايين كوه هم حالت دره داشت و اگه بي دقتي مي كردي ، كارت زار بود . پاهام و محكم رو زمين مي ذاشتم و دستم و به تخته سنگ ها مي گرفتم و آروم پايين مي رفتم .
يهو حواسم به علي پرت شد كه دست عاليه رو محكم تو دستاش گرفته بود و با هم پايين مي رفتن ... يه لحظه آرزو كردم كه كاش جاي عاليه بودم ... حواسم اصلا به موقعيتم نبود ... يك آن حس كردم زير پاهام خالي شد و سُر خوردم ... تا خواستم اقدامي كنم و دستم و به جايي گير بدم دير شده بود . افتادم روي زمين و به پايين سُر خوردم ...
چشمام و بستم . در حد مرگ ترسيده بودم . حتي توان جيغ زدن هم نداشتم كه يك دفعه دستم تو حصار دستايي قفل شد . هنوز مي ترسيدم چشم باز كنم و مرده باشم ... اون دستا منو بالا كشيدند و صداي فرهاد با نگراني و لرزش به گوش رسيد : « راحله ... راحله خوبي ؟ »
چشمام و آروم باز كردم ... دستاي سردم تو حصار دستاي بزرگ و مردونه ي فرهاد بود . از جام بلند شدم كه آخم بلند شد ... به پاچه ي شلوارم نگاه كردم كه سابيده شده بود و لكه ي قرمزي داشت هر لحظه روي زانوش بيشتر و بيشتر ميشد ... همه داشتند با نگراني نگاهم مي كردند . مائده كه داشت گريه مي كرد ، گفت : « چي شد آبجي ؟ خوبي ؟ طوريت نشد ؟ »
در حاليكه صداي خودم هم از ترس و وحشت مي لرزيد ، سعي كردم با صدايي كه توش آرامش باشه بهش بگم : «خوبم عزيزم ... چيزي نشد ... » ولي خودم هم فهميدم حالت صدام اصلا اينو نميگه ...
پدرام سعي داشت مائده رو كه هنوزم داشت گريه مي كرد ، آروم كنه ... پونه هم حالش خراب بود ... فرهاد رو به بقيه كرد و گفت : « شما بريد ، ما هم مياييم ... »
مائده راضي نميشد ، اما وقتي بهش اطمينان دادم كه حالم خوبه ، راضي شد كه بره ... فرهاد زيپ كوله پشتيش و باز كرد و يه دستمال سفيد و بتادين از توش در آورد ... هميشه همينطور بود ... فكر همه جا رو مي كرد . سعي كرد پاچه ي شلوارم كه الان كاملا خوني شده بود ، بالا بزنه كه دادم هوا رفت ...
- فرهاد : نگا تو رو خدا چه به روز خودت آوردي .... ( و با آرامش بيشتري شلوارم و تا قسمت زانو بالا زد )
با نگاه به زانوم ، آه از نهادم بلند شد .... بريدگي عميقي بود و شايد به بخيه هم نياز داشت .
- فرهاد ( با عصبانيت ) : حواست كجا بود ؟ نكنه پيش اون پسره ؟؟
و در حاليكه هنوزم داشت با عصبانيت سرزنشم مي كرد و سرم داد مي زد ، شروع به پانسمان زخمم كرد ... حرفاي فرهاد باعث ناراحتيم نميشد ... سرم و برگردوندم و به جايي كه ليز خوردم ، نگاه كردم . وقتي به دره اي كه پايين اونجا بود نگاه كردم چشمام پر اشك شد . اگه فرهاد نبود تا حالا حتما مرده بودم . اشكام از چشمام سرازير شد ... فرهاد هنوزم داشت با عصبانيت سرزنشم مي كرد كه با ديدن اشكام حرفش و قطع كرد و با صدايي كه توش شرمندگي موج ميزد ، گفت : « راحله ؟ ... راحله جان ؟ ... ببخشيد ... شرمنده ، تند رفتم ... دست خودم نبود ... »
گريم شديد تر شد ... چرا من انقدر سر به هوا بودم ؟ ... ياد چند سال پيش افتادم ... ياد دو باري كه علي كمكم كرد ... ياد روزي كه شد يه ناجي و حالا امروز فرهاد منو از مرگ حتمي نجات داده بود ... فرهاد كه خيال مي كرد به خاطر حرفاي اونه كه دارم اينجوري گريه مي كنم ، گفت : « تو رو خدا راحله ... گريه نكن عزيزم ... به خدا طاقت ديدن يه قطره اشكتو ندارم ... لعنت به من كه باعث شدم چشمات اشكي بشه ... »
romangram.com | @romangraam