#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_182

- من : بهترم ...

- فرهاد : خداروشكر ... ( از جاش بلند شد و گفت) ... من ديگه برم پايين !

- من : دستت درد نكنه !

فرهاد لبخندي بهم زد و از اتاق خارج شد . شامم و كه خوردم ، ظرفا رو برداشتم و رفتم طبقه ي پايين ... زانوم هنوز يه كم تير مي كشيد ولي خيلي بهتر بود . از پايين كلي صدا مي اومد .

وقتي به پايين رسيدم ، ديدم همه ي بچه ها دور هم جمع شدند و دارن پانتوميم بازي مي كنند . ظرفا رو به آشپزخونه بردم و شستم . يه قهوه دم كردم و وقتي آماده شد توي فنجون ريختم و به جمع ملحق شدم .

- من : كي قهوه مي خوره ؟؟

همه يكصدا گفتند : « مــــــا ... !!! »

سيني قهوه رو روي ميز گذاشتم و همه مشغول خوردن شدند . صحبت سر اين بود كه فردا كجا بريم ؟ ... قرار شد فردا كل روز و كنار دريا بگذرونيم . بعد از اينكه كمي ديگه با هم حرف زديم ، رفتيم تا بخوابيم ...

*****

بعد از اينكه صبحونه خورديم و وسايل مورد نياز و برداشتيم ، با سه تا از ماشينا حركت كرديم . 5 دقيقه ي بعد كنار دريا بوديم . پسرا 3 تا چادر كنار هم زدند و زير انداز انداختند . لحظاتي بعد پسرا مسئول تدارك ناهار شدند و دخترا هم با هم مشغول حرف زدن بودند . داشت حوصلم سر مي رفت . چادر ها رو با چند متر فاصله از دريا زده بوديم . رفتم سمت دريا و كنار ساحل ايستادم .

چشمامو بستم و سعي كردم فقط به صداي امواج گوش كنم . لبخند به لبم نشست . واقعا آرامش بخش بود . لحظاتي گذشت و احساس كردم كسي كنارم ايستاده ... چشمامو باز كردم . خيلي جا خوردم و انتظار هر كسي رو داشتم غير از علي ... اونم چشماشو بسته بود . همونطور كه چشماش بسته بودند ، گفت : « انگار از جمع فراري هستي !! »

دوباره فعلاش مفرد شده بود . با خجالت سرم و پايين انداختم و نا محسوس كمي ازش فاصله گرفتم و گفتم : « نه ... اينطور نيست ، فقط حوصلم سر رفته بود ! »

در حاليكه مردد بودم سوالم و بپرسم يا نه با مِن مِن گفتم : « چرا .... گاهي فعلاتون .... مفرده و ... گاهي جمع ؟ »

صداي خندش بلند شد و گفت : « راست ميگي ... خب ، خودت بگو ؟ »

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم : « چي رو ؟؟ »

چشماش و باز كرد و كامل برگشت سمتم و گفت : « تو بگو ؟ دوست داري مفرد باشه يا جمع ؟؟ »

با نگراني نگاهم و به اطراف انداختم ... نمي دونم چرا ولي دوست نداشتم فرهاد اون اطراف باشه و ما رو ببينه ... وقتي مطمئن شدم كسي دور و اطراف نيست ، گفتم : « خب .... فرقي نمي كنه ... »

- علي : پس از اين به بعد مفرد خطابت مي كنم !!!

با فكر به اينكه بخواد جلوي فرهاد هم اينجوري باهام حرف بزنه ، مو به تنم سيخ شد ... تا خواستم بگم همون صيغه ي جمع بهتره ، پرسيد : « فرهاد و خيلي وقته كه مي شناسي ؟؟ »


romangram.com | @romangraam