#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_163

- فرهاد : ذره اي از عشقم بهت كم نشده كه هيچ ، بيشترم شده ... اگه ديدي تو اين همه سال ها ديگه حرفي نزدم چون دوستت داشتم ، نمي خواستم اذيت بشي ... غمِ تو صدات عذابم مي داد ... نمي خواستم بينمون فاصله بيفته واسه ي همينه كه قانع شدم به همين جايگاه دوست ...

- من : فرهاد ، الان وقت اين حرفا نيست ...

- فرهاد : اتفاقا همين الان وقتشه ... از اول صحبتاش حواسم بهت بود ... حتي يه ثانيه چشم ازش بر نداشتي ... نگاه تو پر بود از دوست داشتن اما اون ...

- من : تمومش كن ...

با سرعت خواستم از در خارج بشم كه جلوم ايستاد ...

- فرهاد : بدون از اين لحظه به بعد منم بايد ببيني ... چون من ديگه يه قدمم عقب نمي كشم ...

با عجله از كنارش گذشتم . بغضم گرفته بود . اين فرهاد ، اون فرهادِ دوست داشتني نبود كه همه جا توي اين 5 سال هوامو داشت ... من اين فرهاد و نمي شناختم ...

*****

كارامو زودتر تموم كردم تا سريعتر از بيمارستان خارج شم ... مي خواستم فرار كنم ... هم از فرهاد و هم از ... علي ... حداقل امروز ديگه نمي خواستم هيچ كدومشون و ببينم ... پونه زودتر رفته بود .

لباسم و عوض كردم و كيفم و برداشتم و اتاقم خارج شدم . دكمه ي آسانسور و زدم و سوار شدم . دكمه ي زيرزمين ( پاركينگ ) و فشار دادم اما از اونجايي كه من شانس ندارم ، هنوز در بسته نشده بود كه كسي با عجله خودشو انداخت تو آسانسور ... علي بود ...

مي خواستم خودمو بكشم ... ديگه ظرفيتم براي امروز تكميل شده بود . علي دوباره خودش دكمه ي پاركينگ و زد و آسانسور حركت كرد .

- علي ( با لبخند ) : خسته نباشد !

- من : ممنون ، شما هم همينطور ...

- علي : اتاق شما هم توي اين طبقه است ؟

- من : بله ...

- علي : مائده خانم و پدرام چند وقته رفتن سر خونه و زندگيشون ؟

يه نگاه به شماره هاي بالاي آسانسور كه در حال كم شدن بود انداختم ... داشت شماره ي 2 رو نشون مي داد . اصلا دوست نداشتم به چشماش نگاه كنم تا دوباره اسير بشم ... نگاهمو به هر طرف مي انداختم جز صورتش ... جواب دادم : « پدرام كه رفيق فابريكتونه ... بايد از اون شنيده باشيد ... »

- علي : درسته ، ولي خب من تازه يه روزه اومدم و وقت نشده درست با هم حرف بزنيم ...

- من : يه سال و نيمه رفتن سر خونه و زندگيشون !


romangram.com | @romangraam