#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_162
- پونه : آقاي صالحي از دوستان دوران دانشگاه برادرم هستند ...
- فرهاد : چه جالب !!
اما هنوزم نگاه فرهاد به من بود . انگار مي خواست از زبون منم حرفي بشنوه ... سرمو چرخوندم و نگاه كلي به سالن انداختم و براي عوض كردن بحث گفتم : « حالا پس چرا شروع نمي كنند ؟ »
فرهاد كه فهميده بود قصدم چيه ، لبخندي گوشه ي لبش نشست و گفت : « هنوز همه نيومدند ... تا چند دقيقه ي ديگه شروع مي شه ... خب ، تو هم مي شناسيشون ؟ »
يهو قلبم هري ريخت و هول شدم .
- من : من ؟ كي رو ؟
- فرهاد : دكتر جديد رو !
- من : آهان !! آره ...
صداي بلندگوي سالن اجازه ي حرف ديگه اي رو به فرهاد نداد .
- دكتر اميني : سلام به همگي ... روزتون به خير ... ازتون خواستم اينجا جمع بشيد تا شما رو با همكار جديدتون آقاي صالحي آشنا كنم . ايشون از دانشجو هاي من بودند . دانشجوي بسيار عالي و باهوش ... اميدوارم همكاراي خوبي براي همديگه باشيد .
ميكروفن و رو در اختيار علي قرار داد و علي شروع كرد به حرف زدن : « روز بخير ... من علي صالحي هستم ، جراح قلب و عروق ... »
علي هنوز داشت حرف مي زد و همه داشتند به حرفاش گوش مي دادند اما من نمي دونم چرا نمي شنيدم . انگار شنوايي ام رو از دست داده بودم . هيچ صدايي رو نمي شنيدم ، فقط چهره ي علي بود كه مي ديدم . چشماي مشكي ... اين چشما چي داشتند كه منو از خود بي خود مي كردند ؟
وقتي به خودم اومدم كه صحبتاي علي تموم شده بود و دكترا داشتند سالن و ترك مي كردند . علي هم با دكتر اميني داشتند از سالن خارج مي شدند . با نگاهم علي رو دنبال كردم اما نگاهم بين راه با يه جفت چشم مشكي تلاقي پيدا كرد . توشون حساي مختلف بود . نگراني ، ترس ، تعجب ، ... غم ... ، .... عشق ... . سرمو انداختم پايين ...
- فرهاد : كسي كه دوستش داري دكتر صالحيه ؟
خيلي تعجب كردم ... فكر نمي كردم بين اين همه آدم و وقتي پونه پيشمه ، اين سوال و ازم بپرسه ... با حيرت سرمو بلند كردم ولي ... هيچكس تو سالن نبود . پونه هم نبود . فقط من بودم و فرهاد ...
به چشماش خيره شدم ... چي مي گفتم ؟؟ انقدر ضايع برخورد كردم كه فهميد ؟؟ از جام بلند شدم و خواستم سالن و ترك كنم ...
- فرهاد : فكر كردي تو همه ي اين سال ها كنار كشيدم ؟
سر جام ايستادم ...
romangram.com | @romangraam