#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_161
صداي در اومد . سرمو بلند كردم .
- من : بفرماييد ؟؟
يكي از پرستارا وارد شد .
- پرستار : خانم دكتر ... دكتر اميني گفتند همه ي دكترا ، توي سالن اجتماعات جمع بشن ...
- من : باشه ، ممنون ...
از جام بلند شدم و به سمت آسانسور رفتم . سالن طبقه ي پنجم بود . تو راهرو پونه رو ديدم و با هم همراه شديم .
- من : مي دوني چي كار دارند ؟
- پونه : احتمالا مي خواد علي رو با بقيه آشنا كنه ...
به سالن رسيديم و وارد شديم . همه ي دكتراي بيمارستان تو سالن بودند . اولين كسي كه ديدم ، علي بود . با كمي نگاه كردن فرهاد و هم پيدا كردم . با پونه رفتيم و روي دو تا از صندلي ها كنار هم نشستيم . خيلي شلوغ بود . فرهاد رو به روي ما بود .
- من : سلام
- فرهاد : سلام ، چطوري ؟
- من : خوبم ... موضوع چيه ؟
فرهاد با سر به علي اشاره كرد و گفت : « دكتر جديد داريم ... جلسه ي معارفه است ... »
- پونه : من كه گفتم ...
- فرهاد : مي دونستيد ؟
- پونه : بله ... ديروز اومدند ... البته آشنايي قبلي هم داريم ...
نمي دونم چرا خوشم نيومد از اين حرف پونه ... دوست نداشتم فرهاد بدونه علي كيه ...
- فرهاد : جدي ؟ از كجا ؟
و با يه نگاه سوالي به من نگاه كرد ... انگار مي خواست از خود من جواب بشنوه ...
romangram.com | @romangraam