#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_164

آسانسور ايستاد و اومديم بيرون ...

- علي : چند وقته اينجا مشغول به كاريد ؟

در حاليكه اصلا تمايل به ادامه ي بحث نداشتم جواب دادم : « يه ، يه سالي ميشه ... »

- علي : اگه ماشين نداريد برسونمتون ؟؟؟!!!

يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم ... آخه من اگه ماشين نداشتم ، مي اومدم تو پاركينگ ؟ ... انگار خودش فهميد چي گفته ، چون خنديد و گفت : « فكر كنم خيلي خسته شدم ... ديگه خون به مغزم نمي رسه ... » و شروع كرد به خنديدن ...

منم بعد اون همه كلافگي خنده به لبم نشست اما ... به ثانيه نكشيده ، لبخندم خشك شد ... فرهاد با يه قيافه ي غضبناك و عصباني درست پشت سر علي بود و داشت بهمون نزديك مي شد .

خيلي عصباني بود و واقعا ازش ترسيدم ... هيچوقت اينجوري نديده بودمش ... علي انگار متوجه شد دارم به پشت سرش نگاه مي كنم چون برگشت و فرهاد و ديد . فرهاد هم ديگه به ما رسيده بود .

- علي : معرفي نمي كنيد راحله خانم ؟

من كه از قيافه و برخورد بعدي فرهاد مي ترسيدم ، خشك شده بودم . خود فرهاد با همون اخمايي كه هيچ جوره نمي شد از هم بازشون كرد ، گفت : « كاشفي هستم ... فرهاد كاشفي ... »

علي هم با لبخند دستش و جلو برد و گفت : « خوشوقتم ، منم علي صالحي ام ... »

فرهاد يه نگاه به دست دراز شده ي علي انداخت و با اكراه دست داد .

- علي : خب ، من ديگه برم ... سلام برسونيد ...

از هردومون خداحافظي كرد و از ما دور شد . چند لحظه بعد يه ماشين شاسي بلند از پاركينگ خارج شد ...

فرهاد وقتي ديد علي رفته رو كرد به من و گفت : « حرفاي امروزم و جدي بگير راحله ... ديگه نمي خوام همون موضع قبلي رو داشته باشم . حالا كه فكر مي كنم تو اين 5 سال چقدر راحت عقب كشيدم ، خودم و سرزنش مي كنم اما از اونجايي كه پشيموني سودي نداره ، از امروز به بعد براي داشتنت مي جنگم ... با هر كي كه مي خواد باشه ... صبح خيال مي كردم اين آقا هيچ حسي به تو نداره اما با چيزي كه الان ديدم ديگه محاله يه لحظه رو هم از دست بدم ... »

به صورت جدي فرهاد خيره شدم ... چشمام از تعجب گرد شده بود ... چرا اين فرهاد رو توي اين 5 سال نشناختم ؟؟ فكرم و به زبون آوردم : « نمي شناسمت فرهاد ! »

- فرهاد ( با زهرخند ) : تو اين سالها احمق بودم ... تازه چشمام باز شده ... تازه فهميدم كه كي بايد باشم ! ...

- من : اما من همون فرهاد مهربون و بيشتر دوست دارم ... همون كه يه حامي بود ...

- فرهاد : من الانم برات يه حامي ام ... اما مي خوام يه حامي هميشگي باشم ...

- من : ولي من حامي اينجوري نمي خوام ... ( پشتم و بهش كردم و گفتم ) ... بايد برم ، ديرم شده ! ... ( و به سمت ماشينم رفتم ... )


romangram.com | @romangraam