#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_159
چند لحظه بعد منم اومدم بيرون و به سمت اتاقم رفتم ... پس پرستارا براي همين سر كارشون نبودند ... همشون رفته بودند فضوليشونو برطرف كنند . جرقه اي تو ذهنم زده شد . ممكنه فرهاد بدونه موضوع از چه قراره ... نمي دونم چرا تا اين حد كنجكاو شده بودم تا بدونم اون دكتر كيه ؟! من حتي نمي دونستم مرده يا زن ...
خواستم گوشي رو بردارم و به فرهاد زنگ بزنم كه با يه حساب سر انگشتي فهميدم امروز سه شنبه است و فرهاد بيمارستان نيست ... آه از نهادم بلند شد . مجبور شدم خودم و با كاراي عقب افتاده ، توي اتاقم سرگرم كنم ...
*****
با خستگي سرم و از روي پرونده هاي جلو روم بلند كردم . با دست راستم مشغول ماساژ دادن گردنم شدم . خيلي درد مي كرد . نگاهم روي ساعت ديواري خشك شد . كي شب شد كه نفهميدم ؟
از جام بلند شدم و از پنجره ي اتاقم بيرون و نگاه كردم . هوا داشت رو به تاريكي مي رفت ... چند دقيقه تو اون حالت موندم كه صداي اذان به گوشم رسيد . از اتاقم خارج شدم . وضو گرفتم و وارد نمازخونه شدم . جلوي در نمازخونه يه جفت كفش مردونه به چشم مي خورد . وارد قسمت خواهران شدم و يه چادر برداشتم .
صداي زمزمه هاي آروم نمازي از طرف مردونه به گوش مي رسيد . نمازم و كه خوندم ، چادر و تا كردم و از نمازخونه بيرون اومدم . اون كفشا هنوز جلوي در بود . نمي دونم چرا ، ولي دوست داشتم بدونم براي كيه ، اما وقتي به ساعت نگاه كردم پشيمون شدم و راه اتاقم و در پيش گرفتم .
لباسام و عوض كردم و كيفم و برداشتم و از در خارج شدم . همونطور كه در اتاقم و قفل مي كردم سرم و بلند كردم و به انتهاي راهرو نگاه كردم . پونه رو ديدم كه داشت با مردي صحبت مي كرد . پونه روش اين طرف بود اما مرد ، پشتش به سمت من بود و نمي تونستم چهرش و ببينم . در اتاق و قفل كردم و به سمتشون رفتم .
اول پونه بود كه متوجه من شد . نمي دونم رنگش پريد يا به خاطر نور مهتابي هاي توي سالن من اينجوري خيال كردم . چند قدم بيشتر باقي نمونده بود تا بهشون برسم . نگام و به پايين انداختم . اولين چيزي كه توجهم و جلب كرد ، كفشاي اون مرد بود . همون كفشاي مشكي و براق كه جلوي در نمازخونه بود .
سرم و بلند كردم . اون مرد هنوز پشتش بهم بود . دو قدم فاصله بيشتر نمونده بود . روم و به سمت پونه كردم و گفتم : « خانم كبيري ، مي آييد بريم يا من ... » ولي جملم با چرخيدن مرد و ديدن چهرش ناتموم موند . چهره اي كه 5 سال بود نديده بودمش ... چهره اي كه بعد 5 سال مردونه تر و پخته تر به نظر مي رسيد . اون ته ريشا الان جاي خودشونو داده بودند به يه ريش پروفسوري كه خيلي به چهره ي مردونش مي اومد . نگام و بالاتر آوردم و به چشماش دوختم ... چشماي مشكي ... اين عليِ من بود ... علي برگشته بود ...
به چهرش خيره شده بودم و هيچ جوره قصد نداشتم ازش چشم بردارم ... انگار مي خواستم تلافي همه ي اين 5 سال كه نديدمش رو يه جا در بيارم ... هنوزم چشمام و به چشماش دوخته بودم كه گفت : « سلام راحله خانم ، خوشحالم مي بينمتون ! »
نمي تونستم دل از اون چشماي رنگ شب بكنم ... همونطور كه نگام به نگاهش گره خورده بود به زور تونستم بگم : « سلام علي آقا ... رسيدن به خير ... »
- علي : خيلي ممنون ... خوبيد ؟ خانواده خوبن ؟ اتفاقا همين الان داشتم از پونه خانم سراغتونو مي گرفتم ...
به زور نگاه از نگاهش بريدم و به پونه نگاه كردم . رنگش پريده بود . ازش دلخور بودم كه چرا نگفته كه علي برگشته ولي دليل رنگ پريدگي اش رو نمي فهميدم . دوباره به علي نگاه كردم و در جوابش گفتم : « همه خوبن ... كي برگشتيد ؟ »
- علي : ديشب رسيدم ...
نگاهي به ساعتش كرد و گفت : « خيلي خوشحال شدم كه ديدمتون ... بايد برم ، سلام برسونيد ... » و از من و پونه خداحافظي كرد و رفت .
تا وقتي كه از انتهاي سالن ديده مي شد با نگاهم بدرقه اش كردم . به سمت پونه چرخيدم كه خشكش زده بود و فقط به من نگاه مي كرد . وقتي نگاهم و روي خودش ديد با مِن مِن گفت : « را ... راحله ... مَـ ... من ... فقط مي خواستم ... »
نذاشتم حرفش و تموم كنه و تو آغوشم گرفتمش و فشارش دادم . بغضم شكست . از شوق زياد گريم گرفته بود .
- من : پونه ، علي برگشته ... بعد 5 سال ... اون برگشته ...
پونه دستاش و كه بي هدف كنارش بودند و گذاشت پشتم و شروع كرد به نوازش كردنم .
romangram.com | @romangraam