#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_158
پونه اومد كنارم روي مبل نشست . بد جور تو فكر بود .
- من : پونه ؟
- پونه : ...
- من : با توام !
- پونه : ها ؟ چيزي گفتي ؟
- من : چي كشف كردي كه انقدر بردتت تو فكر ؟؟
پونه در حاليكه هول شده بود گفت : « هيچي ... »
- من : هيچي ؟؟؟ يعني چي ؟
- پونه : يعني همين ديگه ... اوضاع امن و امانه ... هيچي هم نشده !!!
چشمام و ريز كردم و با نگاهي كه بهش مي گفتم " خر خودتي " بهش نگاه كردم . حتما يه چيزي شده بود كه پونه انقدر تو فكر بود . از طرفي مي دونستم پونه تا وقتيكه سير تا پياز ماجرا رو نفهمه ول كن نيست ... يعني موضوع چي بود ؟
- پونه : خيلي خب بابا ... حالا چرا اينجوري نگاه مي كني ؟ چيز مهمي نبود ...
- من : همون كه مهم نيست و بگو !
- پونه : يه دكتر جديد اومده !
با ابروهايي كه از تعجب بالا پريده بود ، گفتم : « دكتر جديد ؟ حالا كي هست ؟ اسمش چيه ؟ دكتر چي هست ؟ .... »
- پونه : وايسا ببينم ... يكي يكي ... اولا نمي دونم اسمش چيه و چي كارس ... فقط مي دونم از شاگرداي دكتر اميني ( رييس بيمارستان ) بوده ...
در حاليكه لبم و با حرص مي جويدم به پونه زل زدم ... دليل اين همه پنهون كاريش و نمي فهميدم ... مطمئن بودم الان اسم كوچيك كه هيچي ، سن اون دكتر ناشناس و حتي شماره ي كفشش و هم مي دونه !
پونه كه ديد قانع نشدم از جاش بلند شد و گفت : « تو كار و زندگي نداري ؟ »
- من : نه ...
- پونه : خيلي خب ... تو كار نداري ، من كه كار دارم ... ( و از اتاق خارج شد )
romangram.com | @romangraam