#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_157


- پونه : نه ... حالا بگو چي شده ؟ ( و روي مبل رو به روم نشست )

- من : خوبه من همين سوالو چند لحظه پيش از تو پرسيدم !!!

- پونه : راستش منم نمي دونم چه خبره ! تو ايستگاه كه پرستار پر نمي زد ...

- من : منم واسه همين تعجب كردم !

- پونه : ته و توي قضيه رو برات در ميارم ... به من ميگن پونه ... ! امروز عملي چيزي داري ؟

- من ( با قيافه ي وا رفته ) : آره ... اونم دو تا پشت سر هم ...

- پونه ( با نيش باز ) : عوضش من بيكارم ... ميرم قضيه رو مي فهمم بهت ميگم ...

- من : باشه ...

نگاهي به ساعت مچيم انداختم ... ساعت 9 رو نشون مي داد ...

- من : برم آماده شم ... يه ربع ديگه بايد تو اتاق عمل باشم ...

- پونه : خيلي خب ... پس فعلا ... ( و از اتاق خارج شد )

منم چند دقيقه بعد از اتاق بيرون اومدم و به سمت اتاق عمل رفتم ...

*****

در حالي كه داشتم از خستگي وا مي رفتم از اتاق عمل اومدم بيرون ... 5 ساعتِ مداوم سر پا ايستاده بودم . لباساي اتاق عمل و عوض كردم و به ايستگاه پرستاري رفتم . همونطور كه حدس مي زدم هيچكس اونجا نبود . معلوم نبود اين پرستارا كجا رفتن ... اگه مريضي چيزي بياد چي ؟

دو تا چايي ريختم و به سمت اتاق پونه رفتم . در زدم و وارد شدم . پونه تو اتاقش نبود . حتما الان در نقش خانم مارپل داره اطلاعات به دست مياره ... منتظرش شدم تا بياد .

انتظارم زياد طولاني نشد و چند دقيقه ي بعد پونه وارد اتاق شد . خيلي مضطرب بود و اين از حركاتش مشخص بود . با عجله در و بست و انقدر حواسش پرت بود كه متوجه حضور من نشد .

- من : پونه ؟!

به وضوح جا خورد و با ترس گفت : « تو اينجا چي كار مي كني ؟ »

- من : منتظر تو بودم ! بيا چاييتو بخور .... هر چند الان ديگه يخ كرده !

romangram.com | @romangraam