#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_156


- من : دوباره ؟

- مامان : چي بگم بهش ؟

- من : اينا ديگه شورشو در آوردند ! من كه تا حالا صد بار جوابشونو دادم ! يه كلمه ، نــــه ...

- مامان : به خدا منم همينو دارم بهش مي گم ...

- من : مامان تو رو خدا يه جوري دست به سرشون كن ...

- مامان : باشه مادر جون ...تو حرص نخور ... صبحونتو بخور !

كوفتم شده بود . آخه اين پسره ، سعيد ، پسر سعيده خانم ، بد پيله اي بود . ازش خوشم نمي اومد ... از اينايي بود كه مي گفتن زن بايد تو خونه بشينه بچه داري و شوهر داري كنه ، غذا بپزه و رخت بشوره ... افكار و ذهنيتامون زمين تا آسمون فرق داشت ... تا حالا سه بار گفته بودم نه ولي ول كن نبود . از پشت ميز بلند شدم .

- من : دستتون درد نكنه سير شدم !

از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم بالا ، توي اتاقم . سريع يه مانتوي كرم با مقنعه ي مشكي و شلوار مشكي پوشيدم . كيف كرم رنگم رو هم برداشتم و رفتم پايين . مامان و بابا تو آشپزخونه داشتند حرف مي زدند . ازشون خداحافظي كردم و وارد حياط شدم .

ماشين جديدم داشت بهم چشمك مي زد . سوار شدم و از خونه بيرون زدم . بعد حدود يك ساعت به بيمارستان رسيدم . از ايستگاه پرستاري عبور كردم و به اتاقم رفتم . عجيب بود كه هيچكس توي ايستگاه پرستاري نبود . تلفن و برداشتم و به پونه زنگ زدم . بعد دو تا بوق جواب داد .

- پونه : هاي مادمازل

- من : سلام ، خوبي ؟

- پونه : خوبم ، كي اومدي ؟

- من : همين الان ! امروز اينجا خبريه ؟

- پونه : چطور ؟

- من : هيچي ، بيخيال ...

- پونه : وايسا ، من تا 5 دقيقه ي ديگه پيشتم ... ( و گوشي رو قطع كرد )

5 دقيقه نشده بود كه در باز شد و پونه اومد تو ...

- من : در زدن بلد نيستي ؟

romangram.com | @romangraam