#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_155


از شوك بيرون اومدم و با لبخند نگاش كردم ... از كارام شرمنده بودم ... پس اون همه رفتاراي عجيب و غريبش فقط براي اين بود كه منو سرگرم كنه ... به سمت جمعيت رو به روم رفتم و يكي يكي مشغول سلام و احوال پرسي و تشكر شدم ...

امروز انقدر سرم شلوغ بود كه حواسم نبود تولدمه ! تاريخ و از ياد برده بودم ... 16 تير ... صبح ساعت 8 و نيم از خونه بيرون زده بودم و الان برگشته بودم ... خونه با كلي بادكنك و كاغذ كشي پر شده بود . از مهمونا عذرخواهي كردم و رفتم بالا تا لباس مناسبي بپوشم .

سريع يه كت و دامن رسمي و شيك به رنگ شكلاتي پوشيدم و يه شال به همون رنگ ولي روشن تر سرم كردم و بعد از اينكه خودم و تو آينه ديدم به سالن برگشتم ... پونه با ديدن من شروع كرد به دست زدن و آهنگ تولدت مبارك و خوندن ... من كه با ديدن اون همه نگاه كه يهو سمت من چرخيده بود از خجالت سرخ شده بودم با يه لبخند به سمت پونه رفتم ...

مامان داشت شربت تعارف مي كرد . با پونه و مائده و محدثه مشغول صحبت شديم ... نيم ساعتي هر كسي داشت با بغل دستيش صحبت مي كرد كه بابا با يه كيك بزرگ وارد سالن شد و دوباره جمعيت شروع كردن به دست زدن ... پونه و مائده و محدثه داشتند با هم شعر تولدت مبارك و مي خوندند ... ديگه كم كم داشتم شك مي كردم 28 سالم باشه ! خندم گرفته بود ... شمع 28 روي كيك تولد داشت آب مي شد ...

- پونه : بدو فوتش كن ...

خواستم فوتش كنم كه فرهاد گفت : « اول آرزو كن ! »

نزديك بود يادم بره ! چشمام و بستم ... چه آرزويي كنم ؟ ... آرزو مي كنم امسال يكي از بهترين سالهاي زندگيم باشه و همه توي اين سال خوشبخت بشن !

چشمام و باز كردم و شمع 28 سالگيمو فوت كردم . همه شروع كردن به دست زدن ... پدرام هم داشت سوت مي زد .

- پونه و مائده و محدثه : ما كيك مي خواييم يالله ...

كيك و بريدم ... بعد از اينكه كيك و بين مهمونا تقسيم كرديم پدرام گفت : « حالا نوبتي هم باشه نوبت كادو هاست ! »

روي ميز پر بود از كادو هاي كوچيك و بزرگ ... فرهاد همون موقع از خونه بيرون رفت . مشغول باز كردن كادوها شدم . كادوي مامان و بابا واقعا غافلگير كننده بود . يه سوييچ پرايد ... پدرام و مائده هم برام يه گردنبند خيلي قشنگ خريده بودند . كادوي بقيه رو هم باز كردم و از تك تكشون تشكر كردم .

همون موقع صداي زنگ در اومد . مي دونستم فرهاده ... نمي دونم كجا رفته بود .كليد آيفون و زدم . سريع به سمت در ورودي رفتم و در و براش باز كردم . منتظر شدم تا بياد . حياط تاريك بود و توي نور ماه كمي از چهره ي فرهاد روشن شده بود . به من رسيد و رو به روم ايستاد . قبل از اينكه بخوام ازش بپرسم كجا بودي ، نگام به دستش افتاد كه توش همون تابلوي چوبي بود كه توي پاساژ ديدم . نگامو به چهره ي مهربونش دوختم . با لبخند خيلي قشنگي بهم گفت : « تولدت مبارك راحله »

*****

ديشب يكي از بهترين شباي زندگيم بود . خيلي بهمون خوش گذشت . كادوي فرهاد خيلي برام دوست داشتني بود و همون ديشب به پدرام گفتم تا توي اتاقم برام نصبش كنه ... با صداي آلارم گوشيم از خواب بيدار شدم ... با ديدن تابلوي رو به روم لبخند به لبم نشست . از جام بلند شدم و رفتم پايين . دست و صورتم و شستم و رفتم توي آشپزخونه . مامان و بابا داشتند صبحونه مي خوردند . بهشون سلام كردم و يه چايي براي خودم ريختم و كنارشون نشستم .

- بابا : امروز من ماشينتو مي برم پيش دوستم آقاي محمدي شايد كسي بخردش !

- من : فكر نكنم كسي بخره ... خيلي داغون شده !

- بابا : حالا ضرري نداره ! شايد خريدن ...

- مامان : راستي دخترم ! ديروز سعيده خانم زنگ زد ...

لقمه ي نون و پنيري كه داشتم با اشتها مي خوردم ، كوفتم شد ...

romangram.com | @romangraam