#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_154


- من : واااي ... چقدر دير شد !

با فرهاد از پاساژ خارج شديم و به سمت ماشين رفتيم ...

- من ( با تعجب ) : مگه نگفتي ماشين و بد جا پارك كردي ؟

- فرهاد : خب آره ...

- من : اينكه از جاش تكون نخورده !

فرهاد دوباره هل كرد و گفت : « خب گفتم فكر كنم بد جا پارك كردم ... وقتي اومدم ديدم جاش خوبه ! »

حس مي كردم داره منو خر فرض مي كنه ....

- من ( با اخم ) : پس چرا انقدر دير اومدي اگه جاش خوب بود ؟

- فرهاد : راحله ، مگه 20 سواليه ؟ راه بيفت بريم دير شد ... ! ( و سوار ماشينش شد )

سوار شدم و سرم و به سمت شيشه برگردوندم كه بهش بفهمونم قهرم ... امروز كلا عجيب و غريب شده بود ...

رسيديم خونه ... پياده شدم و با كمال تعجب ديدم فرهاد هم در و باز كرد و پياده شد .

- فرهاد : ديدم دعوت نكردي بيام تو ، خودم خودمو دعوت كردم ! ...

- من : ...

- فرهاد : يعني يه چايي بهم نمي دي ؟

- من ( با شك ) : بفرماييد !

كليد انداختم و در و باز كردم ... وارد خونه شدم و فرهاد هم پشت سرم اومد تو ... از حياط عبور كرديم و وارد سالن شديم . از فضاي تاريك خونه تعجب كرده بودم ... پس مامان و بابا كجان ؟ چراغا رو روشن كردم كه يهو جمعيتي رو به روم ديدم ...

- تولدت مبارك ...

با حيرت به جمعيت رو به روم نگاه مي كردم ... مامان ، بابا ، مائده ، پدرام ، پونه ، خانم و آقاي كبيري ، دايي و زن دايي ، محمد ، مهسا ، طاها كوچولو ، محدثه .... سرم و برگردوندم ... فرهاد پشت سرم ايستاده بود و داشت با لبخند نگام مي كرد ...

- فرهاد : تولدت مبارك !

romangram.com | @romangraam