#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_153


- فرهاد : خب بريم ... ( و راه افتاد به يه سمت ديگه ! )

بهم بر خورد ... نمي دونم چرا ازش انتظار داشتم وقتي مي بينه از تابلو خوشم اومده بريم داخل مغازه و قيمتش و بپرسيم يا بالاخره يه جوري واكنش نشون بده ولي اون ، انگار نه انگار ...

رفت داخل يه كافي شاپ و با هم پشت يكي از ميز ها نشستيم ... نمي دونم چرا ازش دلخور بودم ... فرهاد يهو با عجله از جاش بلند شد و گفت : « اي واي ... يادم رفت ، ماشين و بد جا پارك كردم ... خدا كنه تا الان جرثقيل نبرده باشدش ... الان بر مي گردم ! » و به سرعت از كافي شاپ بيرون رفت ...

اين چرا امروز اينجوري مي كنه ؟! ... عصبي بودم .... پاي راستم اينو نشون مي داد .... آخه من هر وقت عصبي ميشم ، غير ارادي پاي راستم و پشت سر هم تكون مي دم .... منتظر فرهاد بودم ولي انگار قصد اومدن نداشت ... به ساعت نگاه كردم ، دقيقا 25 دقيقه گذشته بود .... مگه جابه جا كردن ماشين چقدر طول مي كشه ؟

داشتم زير لب غر مي زدم كه همون موقع با نيش باز وارد كافي شاپ شد ...

- فرهاد : خيلي خب ، بريم ديگه !

چشمام داشت از حدقه مي زد بيرون ... نيم ساعت منو اينجا معطل خودش كرده ، حالا هم اومده ميگه بريم ؟ با سرعت كيفم و از روي ميز برداشتم و بدون توجه بهش از كافي شاپ بيرون زدم ... فرهاد هم دوون دوون پشت سرم مي اومد ...

- فرهاد : وايسا ، كجا ميري ؟؟

- من : ...

- فرهاد : چرا يهو قاطي كردي ؟

- من : قاطي نكنم ؟ منو نيم ساعت الاف خودت كردي ... اگه مي خواستي بريم چرا منو اونجا كاشتي ؟؟

- فرهاد : اوه ... پس واسه اين عصباني هستي !

- من : نباشم ؟

- فرهاد : من معذرت مي خوام ! خوبه ؟

- من : ...

- فرهاد : راحله ؟ قهر نكن ديگه ! حيف همچين روز خوبي نيست ؟...

- من : پس بگو آقا چرا به فكر كت و شلوار جديد و خوشتيپ كردن افتاده .... مگه امروز چه روزيه ؟

به وضوح هل كرد و گفت : « من گفتم روز خوبيه ؟ آهان ... خب آره ديگه ... نگا چه روز قشنگيه ... البته الان ديگه بايد گفت چه شب قشنگيه ! »

يه نگاه به ساعت كردم ... اوه ... ساعت 8 شب بود ...

romangram.com | @romangraam