#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_152
- فرهاد : حالا شد ... هميشه بخند !
با چشماي گرد شده برگشتم سمتش ... از كجا فهميد خنديدم ؟
- فرهاد ( با خنده ) : ديگه بعد 5 سال مي شناسمت ... ( و ماشين و روشن كرد و راه افتاد )
توي ماشين يه آهنگ ملايم در حال پخش بود . 20 دقيقه بعد جلوي يه پاساژ بزرگ نگه داشت و با هم وارد پاساژ شديم . رفت سمت يكي از مغازه ها ...
- من : چيزي مي خواي بخري ؟
- فرهاد : آره ... بيا ! ( با هم وارد مغازه شديم )
فروشگاه بزرگي بود كه چند بخش مي شد . به سمتي از مغازه كه پر از كت و شلوار بود رفت . باهاش هم قدم بودم . مشغول ديدن بودم كه برگشت سمتم و گفت : « نمي خواي كمكم كني ؟ »
- من : چي كار كنم ؟
- فرهاد : كدومش بهم مياد ؟
يه نگاه به فرهاد كردم و بعد شروع كردم كت و شلوارا رو از نظر گذروندن . نگام روي يكي از اونها ثابت موند . برش و دوختش حرف نداشت . به رنگ قهوه اي سوخته بود . نگام روي كت و شلوار بود كه با صداي فرهاد به خودم اومدم : « منم ازش خوشم مياد ! »
كت و شلوار و برداشت و رفت تو اتاق پرو ... بعد چند دقيقه در و باز كرد و رو به روم ايستاد و گفت : « چطوره ؟ »
واقعا توي اون كت و شلوار معركه شده بود . انگار از اول براي خودش دوخته بودند .
- فرهاد : راحله ؟
به خودم اومدم ... اي وااااااي ، آبروم رفت ... بهش زل زده بودم ...
- من : خيلي خوبه ...
- فرهاد : پس بريم حساب كنيم
با تعجب بهش نگاه كردم ... با همون كت و شلوار جديد رفت سمت صندوق دار و كت و شلوار قبليش و گذاشت تو يه پاكت و مشغول حساب كردن شد . به فرهاد گفتم بيرون منتظرش مي مونم و از مغازه بيرون اومدم .
موقع اومدن توي ويترين مغازه ي رو به رويي يه تابلو چشمم و گرفته بود ولي چون سريع وارد مغازه شديم ، نتونستم خوب ببينمش ... رفتم جلوي ويترين و به تابلوي چوبي نگاه كردم ... خيلي زيبا بود ... شعري كه روش حك شده بود و خوندم : « زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست ... هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ... صحنه پيوسته به جاست ... خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد ... »
مشغول ديدنش بودم كه فرهاد اومدم سمتم ...
romangram.com | @romangraam