#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_151


- من : نه ... فقط فكر كردم كار خاصي باهام داشته باشي !

- فرهاد : راستش كار كه داشتم ولي در درجه ي اول اومده بودم تو رو ببينم و حالت و بپرسم !

- من : لطف كردي ... حالا چي كار داشتي ؟

- فرهاد : كارات تموم شده ؟

- من : چطور ؟

- فرهاد : آخه مي خواستم با هم بريم بيرون ...

- من ( با تعجب ) : بيرون ؟ براي چي ؟

- فرهاد : من يه سوال كردما ... اصلا كارت تموم شده يا نشده آماده شو ... من دم در بيمارستان منتظرم ...

و بلند شد و به سمت در رفت ...

- من : آخه ...

- فرهاد : حد اكثر تا 10 دقيقه ي ديگه پايين باش ! ( و بعد با يه لبخند كه مي دونست در اينجور مواقع حرص منو در مياره از اتاق بيرون رفت ... )

با حرص رفتم پشت پنجره ي اتاقم . چند تا نفس عميق كشيدم ... كار هميشگيش بود ... چند بار ديگه هم منو برده بود بيرون براي ناهار و شام اما الان كه وقت ناهار گذشته بود . ساعت و نگاه كردم ، 5 و نيم رو نشون مي داد . رفتم آماده شدم و از اتاق زدم بيرون . پونه امروز مرخصيش بود . از پرستاراي بخش خداحافظي كردم و از بيمارستان اومدم بيرون ...

توي ماشينش نشسته بود و به جلو خيره بود . در جلو رو باز كردم و سوار شدم .

- فرهاد ( با لبخند ) : سلام

- من : ...

- فرهاد : تو كه دوباره اخم كردي ...

- من : نمي خواي از اين كارات دست برداري ؟

- فرهاد ( با خنده ) : نه !

من كه از كاراش هم داشتم حرص مي خوردم و هم خندم گرفته بودم ، براي اينكه خندم و نبينه سرم و به سمت شيشه برگردوندم .

romangram.com | @romangraam