#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_150
هنوز يه ربع نگذشته بود كه صداي شيون و جيغ بلند شد . با پونه و دو تا از پرستار ها به سمت اتاق فرهاد دويديم . در و باز كردم و داخل شدم . مادر زهرا داشت گريه و شيون مي كرد : « بچم همين ديروز از دستم رفت ... حالا ديگه چي ازش مي خواييد ؟ ... مي خواييد تيكه تيكه اش كنيد ؟ »
مادر زهرا همينطور جيغ مي زد و گريه مي كرد و همسرش سعي داشت آرومش كنه ... پونه سريع رفت و با يه آرام بخش برگشت و اونو به مادر زهرا تزريق كرد . كم مونده بود خودش و بكشه ... مادر زهرا رو از اتاق بيرون بردند .
- پدر زهرا : باهاش حرف مي زنم ... قانعش مي كنم !
قبل از اينكه بغضش بشكنه از اتاق خارج شد . دوباره اشك تو چشمام جمع شده بود . به فرهاد نگاه كردم ، اونم نگاهش به من بود ...
*****
از اتاق عمل خارج شدم . خانواده ي بيمار دورم جمع شدند . با عجله گفتم : « خداروشكر عمل موفقيت آميزي بود ... » و اجازه ي سوال ديگه اي رو بهشون ندادم و از اونجا دور شدم . سريع لباساي مخصوص اتاق عمل و عوض كردم و به سمت اتاقم رفتم .
امروز هم دو تا از عمل هاي پيوند اعضاي زهرا انجام شد . زهراي 4 سال و نيم ، باعث شده بود 5 نفر ديگه به زندگيشون ادامه بدند . نشستم پشت ميز و سرم و گذاشتم روي ميز ... چند دقيقه گذشته بود كه در اتاق به صدا در اومد . بدون اينكه سرم و بلند كنم گفتم : « بفرماييد ! »
در اتاق باز شد و پشت سرش هم بوي ادكلن آشنايي به مشامم رسيد . نا خود آگاه لبخند روي لبم نشست . نه تنها خودش بلكه بوي ادكلنش هم آرامش بخش بود . با صداي بم و مردونش گفت : « اجازه هست خانم دكتر ؟ »
سرم و بلند كردم و با لبخند گفتم : « بفرماييد آقاي دكتر ... »
با همون لبخند جذاب كه مختص خودش بود در و بست و وارد اتاق شد .
- من : بفرما بشين ...
- فرهاد : ممنون ( و روي يكي از مبل هاي اتاق نشست )
منم از جام بلند شدم و روي مبل رو به روش نشستم .
- فرهاد : چي كارا مي كني ؟
- من : هيچي ، خيلي خسته ام ...
- فرهاد : خسته نباشي !
- من : ممنون ... كاري داشتي ؟
- فرهاد : مگه حتما بايد كاري داشته باشم كه بهت سر بزنم ؟
يه لحظه گونه هام گر گرفت ... هميشه محبتش خيلي خاص و خالصانه بود .
romangram.com | @romangraam