#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_149


- مامان : 24 سال كمه ؟ من نصف شما بودم تو يه دستم مائده بود تو اون يكي دستم تو بودي !

- من : مامان ! الان زمونه فرق كرده ! مثل اون موقع ها نيست كه دختر تو 14 ، 15 سالگي بره خونه ي شوهر ...

- مامان : همين ديگه ... تا يه چيزي ميشه ميگيد زمونه عوض شده ! مثلا خودِ تو ...

- من ( با چشماي گرد شده ) : مـــن ؟

- مامان : بله ، خودِ خودت ... من نمي دونم تو مي خواي تا آخر عمرت تو خونه ي بابات بموني ؟

- من : مامان جان ، خواهش مي كنم !

- مامان : چي چي رو خواهش مي كني ؟ تو الان حداقلش بايد دو تا بچه داشته باشي !

- من : من اصلا پشيمون شدم ، خوبه ؟

- مامان : اتفاقا من مي خوام بدونم تو چرا ازدواج نمي كني ؟

- من : چون هنوز مرد ايده آلم و پيدا نكردم !

- مامان : مرد ايده آل ؟ اومديم و تو شدي 50 ساله و هنوز اين مرد ايده آل نيومده بود ! اونوقت من چي كار كنم ؟

من كه هم خندم گرفته بود و هم مي خواستم گريه كنم ، گفتم : « اصلا من تا يه سال ديگه ازدواج مي كنم ، خوبه ؟ »

- مامان : هر چند زمان زياديه ولي قبول !

- من ( با خنده ) : خيلي ممنون !

با كمك مامان ظرفا رو جمع كرديم و شستيم ... مائده ديگه مثل اون موقع اخمو نبود و نيشش تا بنا گوش باز بود . بازم اين پدرام چجوري اونو خندونده بود ، خدا داند ... رفتم بالا تو اتاقم تا استراحت كنم .

*****

- من : اگه راضي نشدند اصرار نكنيد ! براشون سخته ...

- فرهاد : باشه ، تو فقط دوباره گريه نكن ! اصرار نمي كنيم ...

قرار بود به خانواده ي زهرا بگن اعضاي بدنش و اهدا كنيد ... قرار بود دكتر عاصفي و فرهاد بهشون بگن ... تو ايستگاه پرستارا بودم و داشتم به ته راهرو نگاه مي كردم ... مادر و پدر زهرا وارد اتاق فرهاد شدند ... هر دوشون به اندازه ي ده سال پير شده بودند . نفس حبس شده تو سينم و به زور بيرون دادم ... خيلي استرس داشتم ... مثل هميشه وقتايي كه استرس داشتم دستام يخ كرده بود .

romangram.com | @romangraam