#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_148
- من : طفلك شوهرت ... چي ميكشه !!
- مامان : دخترا ، كجا مونديد ؟
- من : اينجاييم مامان ... ( و با مائده وارد آشپزخونه شديم )
- من : سلام مامان ، سلام بابا
- مامان : سلام دخترم ... بشين برات چايي بريزم ...
- بابا : سلام بابا جان !
با هم نشستيم پشت ميز ... چند دقيقه ي بعد زنگ خونه به صدا در اومد . مائده دوون دوون رفت در و باز كرد و چند لحظه بعد با پدرام برگشت . پدرام هم به جمع ما ملحق شد . كمي بعد ميز و چيديم و مشغول خوردن ناهار شديم .
مامان بي مقدمه گفت : « دلم خيلي يه نوه مي خواد ! »
مائده به شدت به سرفه افتاد و پدرام يه ليوان دوغ براش ريخت و به دستش داد و شروع كرد به پشتش زدن ... منم از اين حرف مامان جا خوردم ديگه بيچاره مائده ! مائده سرخ شده بود . مامان هم حرفش و ادامه داد :
- مامان : سر پيري دلم مي خواد نوه هام دورم جمع باشند ... دريغ از يه نوه !
پدرام كه داشت با نگاه شيطون مائده رو نگاه مي كرد خطاب به مامان گفت : « مائده فعلا بايد درسش و ادامه بده ، ولي بهتون قول مي ديم چشم رو هم بذاريد 5 ، 6 تا بچه ي دماغو دور و اطرافتون و پر كنند مادر جون ، خوبه ؟ »
مائده يه چشم غره ي اساسي به پدرام رفت . مامان هم نه گذاشت و نه برداشت ، گفت : « خدا از دهنت بشنوه مادر ... من كه شك دارم تا زندم مادربزرگ بشم ! »
- من : مامان جون ، اين چه حرفيه كه مي زنيد ؟ غذاتونو بخوريد !
با اين حرفم ديگه بحثي رد و بدل نشد و فقط مائده معلوم بود ديگه ميلش نمي كشه ! يكم با غذاش بازي كرد و بعد از جاش بلند شد و تشكر كرد . چند دقيقه بعد هم پدرام بلند شد . اونم تشكر كرد و رفت پيش مائده ... بابا هم رفت بالا تا استراحت كنه ...
- من : مامان ! اين چه حرفي بود زديد ؟
- مامان : مگه چي گفتم ؟
- من : خب مائده ، طفلك بچه خجالت كشيد !
- مامان : كجاش بچه است ؟ الان يه سال و نيمه كه ازدواج كرده ... خب منم دلم مي خواد نوه داشته باشم !
- من : مائده و پدرام هنوز خيلي وقت دارند ... مائده هنوز 24 سالشه !
romangram.com | @romangraam