#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_144
- من : پس موضوع چيه ؟
- دكتر عاصفي : جواب آزمايشاي جديد اصلا چيز خوبي نميگه !
- من : يعني چي ؟ ميشه واضح صحبت كنيد ؟
دكتر عاصفي به مژگان اشاره كرد و اون يه سري برگه ي آزمايش تو دستم گذاشت . با خوندن هر كدوم بدنم سردتر و سردتر مي شد . واي خداي من ... نه ... مرگ مغزي ؟ ... با چشمايي كه تار مي ديد به فرهاد نگاه كردم .
- من : يعني هيچ اميدي نيست ؟
- دكتر عاصفي : بايد زودتر به خانوادش بگيم !
ديگه نتونستم خودم و كنترل كنم و اشكام جاري شد . به سرعت از اون محيط خارج شدم . بدون نگاه كردن به نگاه گريون مادر زهرا و نگاه نگران پدرش مستقيم به محوطه ي بيمارستان رفتم .
زهرا حيف بود ... چرا بايد اينجوري بشه ؟ ... روي يكي از نيمكتا نشستم و سرم و تو دستام گرفتم . چند دقيقه بعد كسي كنارم نشست ... مي دونستم كيه ... هميشه همين بود ... هر وقت دلم مثل الان مي گرفت و گريه مي كردم ، ميومد تا دلداريم بده ...
- فرهاد : خوبي راحله ؟
- من : آخه چرا زهرا ؟ اون خيلي كوچيكه ... اون هنوز زندگي نكرده ... اون حتي هنوز مدرسه نرفته ... چرا ؟
- فرهاد : آروم باش راحله ... خدا اينجور خواسته ... وقتي خدا خواسته حتما يه حكمتي تو اين اتفاق هست كه من و تو نمي فهميم ... آره ، زهرا حيف بود ... اما شايد همين زهرا كوچولو بتونه به 5 ، 6 نفر ديگه زندگي ببخشه !
با نگاه گريون به صورتش نگاه كردم :
- من : معلومه چي مي گي ؟ نمي خواي از خانوادش بخواي كه اعضاي بدنش و اهدا كنند ؟
- فرهاد ( با يه لبخند تلخ ) : چرا ... دقيقا منظورم همينه ...
- من : اما مي دوني چقدر سخته ؟ مي دوني براي يه مادر چقدر سخته كه بچه ي 4 ، 5 سالش و از دست بده ؟ مي دوني سخت تر از اون اينه كه بهش بگن رضايت بده تا بدن بچه ات و تيكه تيكه كنند و هر تيكه اش و به يه نفر بدن ؟ اينارو مي دوني ؟
- فرهاد : راحله ... آروم باش ... من همه ي اينا رو مي دونم ! منم انسانم ... منم به خاطر اين اتفاق غمگينم ... اما بايد با واقعيت رو به رو شد ... زهرا الان رفته ... ولي الان چند نفر ديگه زندن ! دارن درد مي كشن ... خدا خودش اون بالاها مراقب زهرا هست ... وظيفه ي ما الان اينه كه جون اون آدماي زنده رو نجات بديم !
حرفاي فرهاد درست بود . يه نگاه به اطراف كردم ... آدمايي كه مي اومدند و مي رفتند ... زندگي ادامه داشت ...
- فرهاد : حالا نمي خواي بلند شي بريم ؟
- من : كي مي خواييد به مادر و پدرش بگيد ؟
romangram.com | @romangraam