#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_145
- فرهاد : خودت كه مي دوني ... وضعيت خيلي بديه ! اون دستگاه ها حداقل تا يكي ، دو روز مي تونند بدنش و حفظ كنند ... بعد اون ديگه فايده اي نداره ... تو همين يكي ، دو روز بايد بهشون گفت ...
بدون هيچ حرفي سرمو تكون دادم و با هم به بخش برگشتيم .
از ايستگاه پرستاري هم مي شد صداي زجه هاي مادري كه ته راهرو بود رو شنيد . بالاخره بهش گفتند . به طرف ICU دويدم . مادر زهرا روي زمين نشسته بود و گريه مي كرد . پدرش هم حال بهتري نداشت . به طرف مادر رفتم و از روي زمين بلندش كردم . از هوش رفته بود .
با كمك يكي از پرستارا برديمش توي يه اتاق و بهش سرم وصل كردم . به ايستگاه پرستاري برگشتم . چند دقيقه ي بعد پونه هم اومد .
- پونه : سلام راحل ...
- من : سلام
- پونه : امروز چه روز بديه !
- من : اوهوم
- پونه : يكي از بيمارام سر عمل تموم كرد ...
- من : خدا بيامرزدش ...
- پونه : چايي مي خوري ؟
- من : اوهوم
پونه دو تا چايي ريخت و كنارم نشست . به ليوان چايي رو به روم خيره بودم . برگشتم به گذشته ها ...
يادم نميره روزي كه ديگه يه خانم دكتر به حساب مي اومدم . با پونه با هم فارق التحصيل شديم . فرهاد توي بيمارستاني كه دايي اش ( دكتر اميني ، معلم ژنتيكمون ) رئيسش بود ، يعني همينجا برامون كار جور كرد . الان نزديك به يه ساله كه اينجا مشغول به كاريم .
پدرام و مائده هم يك سال و نيمه كه رفتن سر خونه زندگيشون . پدرام تو يه بيمارستان ديگه كار مي كنه و يه مطب خصوصي هم داره . مائده هم داره درسش و ادامه مي ده .
محمد سه سال پيش با يكي از دوستاي محدثه به نام مهسا ازدواج كرد . مهسا دختر زيبا و مهربوني بود و واقعا به هم مي اومدند . الانم يه بچه ي يك ساله دارند به نام طاها ...
چقدر زود گذشت 5 سال . پونه و فرهاد الان بهترين دوستام و همكارام هستند . با صداي پونه از فكر بيرون اومدم :
- پونه : چاييتو نمي خوري ؟ سرد ميشه !
- من : چرا مي خورم ...
romangram.com | @romangraam