#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_143
- كاشفي : پس پاي كسي در ميون هست ... مگه نه ؟
گريه ي منو چجوري برداشت كرد ؟ فكر كرد براي علي گريه مي كنم ؟ گريم براي چي بود ؟ براي علي يا ... يا غم دلِ فرهاد ؟ ...
- من : آره ... كسي رو دوست دارم كه از قضا دوستم نداره ... مي بيني ؟ دنيا خيلي نامرده !
- كاشفي : از امروز به بعد دعا مي كنم كه بهش برسي ... دعا مي كنم به عشقت برسي و خوشبخت بشي ...
يعني قبول كرد ؟ تموم شد ؟ يعني فرهاد خودش و كنار كشيد ؟ براي چي ؟
- من : منم برات دعا مي كنم ... دعا مي كنم به كسي برسي كه لياقت قلب پاك و مهربونت و داشته باشه ...
فرهاد منو جلوي خونمون پياده كرد ... اون موقع اصلا به اين فكر نمي كردم كه چجوري راه خونمون و بلد بوده يا اينكه آدرس و شايد طيِ يه شيطنت و تعقيب من ياد گرفته باشه ... اون موقع فقط داشتم به اين فكر مي كردم كه كِي بارون گرفت كه من نفهميدم ؟! بارون خيلي تند مي باريد ... نكنه خدا هم گريه اش گرفته بود ؟
نفهميدم اصلا با فرهاد خداحافظي كردم يا نه ... نفهميدم ماشينش حركت كرد يا همونجا زير بارون ، جلوي در خونمون ، موند ... فقط فهميدم دل آسمون انقـــدر گرفته بود كه تا صبح باريد ... اونم بدون وقفه ...
*****
5 سال بعد
- صدا : دكتر رادمنش ، ICU... دكتر رادمنش ، ICU ...
به بيماري كه بالاي سرش بودم نگاه كردم . يه جوون حدودا 20 ساله ... وضيتش و چك كردم . تغييري نكرده بود ... هرچه زودتر بايد عمل مي شد . اسمم و كه توسط پيجر شنيدم ، سريع كارم و تموم كردم و به سمت ICU رفتم . احتمالا فرهاد كارم داشته ...
جلوي ICU شلوغ بود . خانواده ي زهرا پشت در ايستاده بودند . دختري 4 ، 5 ساله كه 5 شب پيش طي يه حادثه ي رانندگي الان تو كما بود و بعد 5 شب وضيعتش تغييري نكرده بود . مادر و پدرش تا منو ديدند از جاشون بلند شدند .
- مادر زهرا : خانم دكتر ... توروخدا بگيد زهراي من حالش چطوره ؟ خوب ميشه ديگه ؟ نه ؟ ...
سرمو بلند كردم و به چشماي اشكي و قرمزش نگاه كردم :
- من : توكلتون به خدا باشه ... ان شاء الله هرچه سريعتر به هوش مياد ...
اما خودمم به چيزي كه گفتم ، اطمينان نداشتم ... 5 شب ... اونم يه دختر بچه كه سنش به زور به 5 سال مي رسيد ... وارد سي سي يو شدم ... فرهاد و مژگان ، يكي از پرستاراي بخش و آقاي دكتر عاصفي ، جراح مغز و اعصاب ، بالا سر زهرا بودند . بهشون نزديك شدم و سلام كردم .
- من : اتفاقي افتاده ؟ ... وضعيتش تغييري كرده ؟
- فرهاد : نه متاسفانه ...
romangram.com | @romangraam