#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_142


نگاهش كردم ... اونم خشكش زده بود و تكون نمي خورد ... بعد چند دقيقه اون بود كه به خودش اومد و از جاش بلند شد و از تو گلدون روي ميز يه شاخه گل بيرون كشيد . ميز و دور زد و رو به روم ايستاد و گل رو به سمتم گرفت و گفت : « با من ازدواج مي كني راحله ؟ »

چي بايد بهش مي گفتم ؟ ... تو چشماش نگراني موج مي زد ... به دستش كه شاخه گل توش بود نگاه كردم ، دستش به وضوح مي لرزيد ... به خودم اومدم ... آب دهنم و قورت دادم تا شايد گلوي خشكم ، كمي تر بشه ، اما فايده اي نداشت ... كيفم و از روي ميز برداشتم و بلند شدم ... نمي تونستم توي چشماش نگاه كنم ... سرمو انداختم پايين و فقط يه كلمه گفتم : « متاسفم ! » و به سمت در رستوران حركت كردم ...

داشتم كنار خيابون قدم مي زدم كه ماشيني جلوي پام توقف كرد ... بدون نگاهم مي تونستم حدس بزنم رانندش كيه ... از ماشين پياده شد و ماشين و دور زد و در و برام باز كرد ...

- كاشفي : سوار شو ... مي رسونمت !

- من : خودم مي رم ...

- كاشفي : اين موقع ماشين گير نمياد ... سوار شو ...

بدون حرف سوار شدم ... فضاي ماشين و آهنگ بي كلام غمگيني پر كرده بود ... فضا برام سنگين بود ... سرم و از همون موقع كه سوار شدم ، پايين انداخته بودم ، قصد نداشتم حتي يه ميليمتر بلند كنم ! ... مگه من كار اشتباهي كرده بودم ؟ مگه من مقصر بودم ؟ ... مگه من اونو عاشق خودم كرده بودم ؟ ... جوابش يه كلمه بود ... نه ... من مقصر نيستم ... پس اگه مقصر نيستم ، اين حس عذاب وجدان چيه كه داره مثل خوره وجودم و مي خوره ؟!

معلوم بود دلش گرفته ... اين آهنگ به شدت دل آدم و مي سوزوند ... سرمو بلند كردم تا ازش عذر بخوام اما با چيزي كه ديدم دهنم باز موند ... كاشفي داشت گريه مي كرد ؟ ... خدايا ... من دل بندت و شكوندم ؟ اما آخه ... تقصير من نبود ... ! داشت بي صدا اشك مي ريخت ... وقتي نگاهم و رو خودش حس كرد سرش و برگردوند و از آينه ي بغل مثلا به پشت سر نگاه كرد ...

سرمو دوباره انداختم پايين ... نبايد بشكنه ! كاشفي نبايد جلوي من بشكنه ... من تا حالا گريه ي يه مرد و نديدم ... ! اما چرا ... ديدم ! من گريه ي محمد و ديدم ... شب خواستگاري اون قطره اشك سمج و توي چشماش ديدم ... من اشك علي رو ديدم ... توي تاريكي ويلاي شمال اشكي كه توي چشماش برق مي زد و ديدم ... علي ! همش تقصير توئه ... تو منو عاشق خودت كردي و رفتي ... تو زندگي من و عوض كردي ... من اشك علي و محمد و ديدم ... اما چرا اشك كاشفي با اونا برام فرق داره ؟ ... چرا دلم نمي خواد كاشفي گريه كنه ؟ ... چرا دوست دارم اونو تو همون مقام استاد كاشفي كه جلسه ي اول ديدم ، با همون ابرو هاي گره خورده كه انگار به هيچ نحوي نمي شد گره هاش و باز كرد ببينم ؟

تو افكارم غرق بودم كه كاشفي گفت : « مي تونم يه سوال ازت بپرسم ؟ »

صداي مردونش خش دار بود ... توي گلوي اونم يه چيزي مثل همينه كه توي گلوي منم گير كرده ؟ ...

- من : بپرس !

مهم نبود صيغه مفرده يا جمع ... مهم اين بود كه نمي خواستم فضا انقدر سنگين باشه ... و مهمتر از همه نمي خواستم كاشفي بغض تو گلوش باشه ...

- كاشفي : پاي كس ديگه اي در ميونه ؟

- من : ...

- كاشفي : خواهش مي كنم راحله ! بهم بگو ... مي خوام بدونم اميدي برام هست يا نه ؟!

- من : يعني چي اميدي برات هست يا نه ؟ تو هنوز فرصت خيلي داري ! تو مي توني بهترين زندگي رو كنار كس ديگه اي داشته باشي ... !

- كاشفي : چقدر قشنگه كه ديگه فعلات و جمع نمي بندي !

يه قطره اشك از تو چشمام سر خورد و پايين افتاد ... چرا انقدر صداش غمگين بود ؟ چرا ديگه مثل چند دقيقه ي پيش نمي خنديد ؟

romangram.com | @romangraam