#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_141


- من : خب نمي خواييد حرفتون و بگيد ؟

- كاشفي : من عادت ندارم موقعِ غذا خوردن حرف بزنم !

شيطونه مي گه بزنم چشماشو از كاسه در بيارما !

- من : تا الان من داشتم حرف مي زدم ؟

- كاشفي ( با خنده اي كه سعي داشت كنترلش كنه ! ) : من منظورم حرفاي مهم بود خانم ! ... حالا هم بهتره غذاتون و بخوريد تا بعد از غذا مفصل صحبت كنيم !

غذامون كه تموم شد ، دو تا قهوه و كيك سفارش داد ... اين هنوز جا داره براي خوردن ؟ يه نگا بهش كردم لاغر بود و متناسب ، بهش نمي اومد پر خور باشه !

گارسون كه دور شد رو بهش گفتم : « خب ... ناهار خورديم ! حالا بگيد ، چون من بايد نيم ساعت ديگه راه بيفتم ! »

- كاشفي : تا حالا كسي بهت گفته خيلي عجولي ؟

- من : و تا حالا كسي به شما گفته خيلي لجبازيد ؟

- كاشفي ( با لبخند ) : بله ، خيليا !

- من : آقاي كاشفي ، لطفا شوخي رو تمومش كنيد ! من واقعا بايد تا چند دقيقه ي ديگه برم ! خواهشا اگه حرفي هست بزنيد و اگه هم نيست بابت غذا ممنون !

كيفم و برداشتم و از جام بلند شدم كه گفت : « لطفا بشين ! مي گم ! »

نشستم و گفتم : « منتظرم ! »

كاشفي سرش و انداخت پايين و گفت : « گفتنش يه مقدار سخته ! خب بهتره از اونجايي شروع كنم كه خيلي وقته احساس عجيبي دارم ! خيلي وقته كمبود كسي رو تو زندگيم حس مي كنم ... درست از زماني كه با يه دختر آشنا شدم ! يه چيزي توي اين دختر با بقيه ي آدما فرق داشت ... يه چيزي كه حداقل تو نظر من اونو از بقيه متمايز مي كرد ... »

گارسون سفارش ها رو آورد و بعد از چيدن اونها ، رفت ... كاشفي نفسي تازه كرد و گفت : « من ... فرهاد كاشفي ، كه هيچوقت به دختري خيره نمي شدم ، براي اولين بار نتونستم نگاه ازش بگيرم ... »

يه جورايي حس بدي داشتم ... از معرفي اون دختر توسط كاشفي مي ترسيدم ... دستام سرد شده بود ... با وجود حال بدم گذاشتم كه ادامه بده :

- كاشفي : ورودش به زندگيم يه اتفاق بود ... يه اتفاق شيرين ! اما يه جاي كار اشكال داشت ... من ديگه خودم و نمي شناختم ... عوض شده بودم ... حسي كه درونم به وجود اومده بود و تا حالا هيچوقت نداشتم ! شب ها به چهره ي اون دختر فكر مي كردم و مي خوابيدم و روز بعدش كه از خواب بلند مي شدم روزم و فقط به شوق دوباره ديدن اون ، توي سالن دانشگاه شروع مي كردم ! اون شده بود شب و روز من ... كِي ؟ ... خودمم نمي دونم ! اما مشكل اينجا بود كه اون منو نمي ديد ... يعني فقط منو به چشم يه استاد مي ديد ... منم مي دونستم نبايد انتظار بيشتر از اين ازش داشته باشم ! ...

- كاشفي : اون دختر چشم قهوه اي منو مجذوب خودش كرده بود ... با خودم كلنجار مي رفتم كه چطور بهش نزديك بشم و بهش از احساسي كه درونم ريشه دونده بود ، بگم ... تا اينكه يه روز ازم كمك خواست ... توي دانشگاه براش ايجاد مشكل كرده بودند ... اونم فقط به خاطر من ... با اون بازيي كه راه انداختم ، همه مطمئن شدند كه پسر عمه اشم ... و چقدر حس خوبي بود كه حتي توي يه فيلم كه خودم كارگردانش بودم ، شده بودم يكي از نزديكان اون دختر ... شايد قدم خيلي كوچيكي بود اما باعث شد بهونه اي باشه تا باهاش صميمي تر باشم و مقدمه اي باشه براي برداشتن قدم بلند تر و دشوار تر ... ديروز تصميم گرفتم بهش بگم ... از احساسم ... از چيزي كه بهش مي گن عشق ... به دختري كه برام شده حكم بيدار شدن براي زندگي و اون دختر الان درست در يك قدمي من و رو به روم نشسته و نمي دونه تو قلبم چه آشوبي راه انداخته !

خشك شده بودم ... فقط بهش خيره شده بودم و هيچ كاري نمي تونستم بكنم ... كاشفي عاشق من شده ؟ اما براي چي ؟ مگه ما غير از يه استاد و شاگرد ساده بوديم ؟ ... مگه توي طول روز چند بار همديگه رو مي ديديم ؟ ... غير از اين بود كه حتي بعضي روزا اصلا از چند كيلومتري هم همديگه رو نمي ديديم ؟ ... يعني چي خدا .... ؟ اين مرد چرا بايد عاشق كسي بشه كه خودش داره تو آتيش عشق يه نفر ديگه مي سوزه ؟ چرا بايد اونم يكي بشه مثل من ... مثل محمد ، مثل پونه ، مثل سياوش ... ؟ چرا ؟ خدايا ، مگه اين عشق چيه ؟ من كه خودمم عاشق شدم هنوز به حكمتش پي نبردم ... !! چرا اونم بايد حسرت به دل بمونه ؟ چرا بايد يه عمر داغ يه لحظه رو دلش بمونه ؟ فقط براي يه لحظه عاشقي ...

romangram.com | @romangraam