#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_138
يه نگاه به كاشفي و يه نگاه به پونه كردم كه داشت با تعجب به من و اون نگاه مي كرد ... رو كرد به من و گفت : « انگار بايد بري ... ( و در گوشم گفت ) ... بعدا سير تا پياز ماجرا رو برام مي گي ! » ( و ازمون خداحافظي مي كنه و دور ميشه ... )
اينم دلش خوشه ها ... به كاشفي كه منتظره نگاه مي اندازم ... انگار چاره اي نيست ... در جلو رو باز مي كنم و سوار مي شم و كاشفي حركت مي كنه !
- كاشفي : گشنت نيست ؟ چطوره بريم يه چيزي بخوريم ؟
با تعجب يه نگاه به كاشفي و يه نگاه به درون ماشين مي اندازم ... اين چرا انقدر زود صميمي شده ؟ اينجا كه كسي نيست ! اونم با يه نگاه سوالي نگام مي كنه و مي گه : « چيزي شده ؟ »
فكرم و به زبون ميارم : « اينجا كه كسي نيست ! پس لازم نيست نقش بازي كنيد ! »
- كاشفي ( با تعجب ) : نقش ؟ چه نقشي ؟
- من ( با تعجب ) : همين كه صميمي برخورد مي كنيد !
- كاشفي : اگه دوست نداري بازم رسمي حرف مي زنم !
- من : خب ... خب ... مشكلي ... مشكلي نيست ...
كاشفي كه انگار از خداش بوده تا من اينو بگم ميگه : « پس بهتره بريم يه چيزي بخوريم ، چون من از صبح تا حالا روي پا بودم و انقدر خسته شدم كه نگو ... روده بزرگه داره كوچيكه رو مي خوره ! »
من كه به شدت از اين همه صميميت متحير بودم و دهنم باز مونده بود به زور گفتم : « ولي آقاي كاشفي ... من بايد برم خونه ... خانوادم نگران مي شن ... »
- كاشفي : من فرهادم !
ابروهامو تو هم كشيدم و با همون اخم گفتم : « آقا فرهاد ، من بايد برم خونه ! »
كاشفي كه مثل بادكنك بادش خالي شده بود گفت : « يعني ... يعني نميشه زنگ بزني به خونه و بگي ناهار و بيرون مي خوري و يه كم ديرتر مياي ؟ »
مونده بودم چي بگم ... كمي سكوت كردم و مردد به جلو خيره شدم ...
- كاشفي : نميشه ؟
- من : چي بگم ؟
- كاشفي ( با خوشحالي ) : پس يه زنگ بزن و بگو دو ساعت ديرتر مياي ...
- من ( با حيرت ) : دو ســـاعت ؟
romangram.com | @romangraam