#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_137


مرجان پوزخندي ميزنه و از كلاس خارج مي شه !

- شميم : پس چرا اون روز سر امتحان باهات اينجوري كرد ؟

- آزيتا : يعني نمي دوني ؟ خب مي خواسته حساب كار دست همه بياد !

- شميم : راحله جون ، ببخشيد اينجوري مي گما ... ولي پسر داييت يه جوريه ! نبايد اون روز باهات اينجوري رفتار مي كرد ...

- پونه : آخه مي دوني چيه شميم جون ؟ نه اينكه اين پسر داييِ راحله خيلي به حقوق مساوي بين دانشجو هاش اهميت مي ده ، خواسته از همون اول بگه تبعيضي در كار نيست ...

- شيرين : ولي كوفتت بشه راحله ...

همه با هم گفتيم : اَاَاَاَه ...

*****

كلاسمون تموم شده بود و داشتيم با پونه از دانشگاه بيرون مي اومديم ... طبق معمول ماشين نداشتم و قرار بود پدرام بياد دنبالمون ... ماشيني جلو پاهامون ترمز كرد ... سرمون و بلند كرديم و به راننده نگاه كرديم ... كاشفي پشت فرمون نشسته !

- كاشفي : سلام خانما ...

- من و پونه : سلام

- كاشفي : اگه ماشين نداريد برسونمتون ؟!

- پونه : نه ... برادرم ميان ، ممنون !

- كاشفي : پس اگه اجازه بديد من دختر عمه مو برسونم !

با تعجب به چشماي خندون كاشفي نگاه كردم و بعد دور و اطرافم و از نظر گذروندم ... چند تا دانشجو داشتند رد مي شدند ...

- پونه : نمي دونم ... از خود راحله بپرسيد !

- كاشفي : من كلاسم تموم شده ! مي رسونمت راحله ...

- من : آخه ...

- كاشفي ( با صداي آرومتر ) : كارت دارم ...

romangram.com | @romangraam