#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_136
كاشفي كه چشماش داشت از اين بازيي كه راه انداخته بود مي خنديد با يه لبخند رو به ما تو تا گفت : « من ديگه بايد برم ... كلاس دارم ! بعدا مي بينمت ... به عمه سلام گرم منو برسون و بگو در اسرع وقت مزاحم ميشم ... فعلا خداحافظ »
من و پونه با هم از كاشفي خداحافظي كرديم و يه نگاه به دور و اطرافمون انداختيم ... دست كم 10 نفر دور ما جمع شده بودند و داشتند به تاتري كه راه انداخته بوديم نگاه مي كردند ... داشتم تو دلم به كاشفي واسه ي اين فكرش آفرين مي گفتم ... وقتي اين همه آدم شاهد اين صحنه بودند به نصف روز نكشيده كل دانشگاه با خبر مي شد ...
كاشفي براي حل كردن موضوع مسخره اي كه باعث و بانيش مرجان بود فكر خوبي كرده بود اما از اين به بعد بايد نقش بازي مي كرديم و اين اصلا خوب نبود ... از طرفي هم مائده كه از همه جا بي خبر بود و بايد خبردار مي كرديم ... خداروشكر امروز مائده كلاس نداشت ...
با پونه سريع از بين اون همه نگاهِ متعجب گذشتيم و وارد محوطه شديم ...
- پونه : اين كاشفي عجب زبليه ها ... به عقل جنّم نمي رسيد همچين فكري بكنه ! ايول داره به خدا ... من كم كم داشتم شك مي كردم نكنه واقعا پسر داييته و بروز ندادي ! با يه هنر پيشه ي حرفه اي طرفيم !
- من : من كه تا چند دقيقه هنگ بودم !
- پونه : آره ... قيافت خيلي ضايع بود ...
- من : خيلي ممنون بابت تعريفت !
- پونه : خواهش مي كنم ! ولي قيافه ي مرجان و ديدي ؟
- من : مگه مرجانم اونجا بود ؟
- پونه : واااي آررره ... من داشتم از خوشي مي مردم ! قيافش وا رفته بود عينِ ماست !
هر دومون خنديديم و از دانشگاه خارج شديم ...
*****
چند روزي از اون بازيي كه تو دانشگاه راه انداختيم مي گذره ... ديگه همه ي بچه هاي دانشگاه باورشون شده كاشفي پسر داييمه ! از اون روز تا حالا نشد با خود كاشفي صحبت كنم ... از طرفي ازش ممنون بودم كه اين موضوع رو فيصله داد و از طرفي ازش شاكي بودم به خاطر اين بازيِ جديدي كه راه انداخت ... وقتايي كه باهاش كلاس دارم زير نگاهاي بچه هام ... فكر مي كنند چون مثلا باهاش فاميلم بايد رفتار عجيب و غريبي باهام داشته باشه ! از طرفي هم مجبورم وقتي تو محيط دانشگاه مي بينمش باهاش صميمي برخورد كنم ... اصلا اوضاعيــه !
سر كلاس كاشفي بوديم و مثل هميشه چند نفر از دخترا زوم كرده بودند روي رفتار ما دو تا ... از نگاه هاي گاه و بيگاهشون كلافم ... ! كاشفي با يه خسته نباشيد كلاس و ترك مي كنه و چند تا از دخترا دورم حلقه مي زنند ...
- آزيتا : واااي ... من هنوزم باورم نمي شه كاشفي پسر داييت باشه ! دنيا چقـــدر كوچيكه !
- شيرين ( با قيافه ي شكست خورده ) : من تازه داشتم عاشق مي شدم ... كوفتت بشه راحله !
- من ( با تعجب ) : هيچ معلوم هست چي ميگي ؟
- شيرين : آره ديگه ... مثل همه ي رمانا چند روز ديگه مياد خواستگاريت ...
romangram.com | @romangraam