#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_135
كاشفي سرش و بلند مي كنه و رو به من مي گه : « من هيچوقت فكرشم نمي كردم اين مشكل و براتون به وجود بيارم خانم رادمنش ... ازتون عذر مي خوام ! »
- من : نه خواهش مي كنم ! شما رفتار نادرستي نكرديد ...
- كاشفي : با اين اوصاف بايد يه فكر جدي كرد ... من بيشتر نگران شما هستم ... چون توي اين مدت مشكلي براي من پيش نيومده و فقط شما اذيت شديد ... خودتون تصميمي گرفتين ؟ من هر كاري از دستم بر بياد انجام مي دم ، براي هر دومون ! ( و با لبخند جذابي نگاهشو به ما مي دوزه )
- من : خب ... نه ! ما هنوز تصميمي نگرفتيم ... فقط فعلا گفتيم شما رو در جريان بذاريم !
- كاشفي : كار خوبي كرديد ... خب ، فعلا ديگه بهش فكر نكنيد ... قهوتون و بخوريد تا سرد نشده !
- من : خيلي ممنون
- كاشفي : منم براي اين موضوع يه فكري مي كنم !
*****
3 روز بعد
كلاس كه تموم شد با پونه راهي محوطه شديم ... همونطور كه داشتيم از سالن رد مي شديم شنيدم يكي داره صدام مي كنه ، اونم با صداي نسبتا بلند ...
- صدا : خانم رادمنش ... راحـــله خانم !
با تعجب برگشتم سمت صداي مردونه اي كه خيلي هم آشنا بود و با چشماي از حدقه در اومده ديدم كه كاشفي داره با اسم كوچيك اونم با صداي بلند و بدتر از همه توي اون همه شلوغي سالن منو صدا مي زنه !
دهنم از تعجب باز مونده بود و چشمام كم مونده بود از جاش در بياد ... پونه هم دست كمي از من نداشت ! ما مگه سه روز پيش راجع به سوء تفاهمي كه پيش اومده بود حرف نمي زديم ؟ اين چرا اينجوري مي كنه ؟
بهمون كه رسيد بدون توجه به اون همه چشم درشت شده اي كه از هر طرف ما رو زير نظر داشتند و انگار داشتن يه صحنه ي هيجان انگيز و عجيب و مي ديدن با همون صداي نسبتا بلند كه الان كمي آروم تر شده بود گفت : « سلام راحله ، خوبي ؟ عمه خوبه ؟ بابات چطوره ؟ نمي دوني چقدر كار سرم ريخته ... دوست داشتم همين چند روز پيش بيام بهشون سر بزنم ! ( بعد رو كرد به پونه و گفت ) ... سلام خانم كبيري ، خوبيد ؟ »
پونه كه تازه به خودش اومده بود و انگار يه چيزايي حاليش شده بود گفت : « سلام آقاي كاشفي ... خوبم ممنون ! اتفاقا همين الان مي خواستم به راحله بگم ، تو كه پسر داييت استادته چرا مياي سرِ كلاس مي شيني ؟ وظيفشه بهت نمره بده ! حالا كه ديگه خودتون اومديد ! »
- كاشفي : حرفا مي زنيد ... پسر داييش هستم كه باشم ، ربطي نداره بخوام پارتي بازي كنم ! مگه نه راحله ؟
من كه هنوز تو شوك بودم مغزم شروع به حلاجيِ حرفاي كاشفي و پونه كرد ... پسر دايي ؟ ... دختر عمه ؟ ... براي اينكه نقشه ي كاشفي رو خراب نكنم سريع به خودم اومدم و گفتم : « فرهاد راست مي گه پونه ! اين دليل نميشه بخواد بين من و بچه هاي ديگه فرق بذاره ! »
انگار نقشمون خوب داشت پيش مي رفت ...
- پونه : اوه ... خيلي خب بابا ، پسر دايي و دختر عمه چه طرف همديگه رو هم مي گيرند !
romangram.com | @romangraam