#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_139


- كاشفي : خب آره ديگه ... گفتم كه ... كاري دارم كه بايد بهت بگم !

- من : خب الان بگيد !

- كاشفي : نه ... اينجا نميشه ! لطفا زنگ بزن !

- من ( با كلافگي ) : بسيار خب ...

- كاشفي ( با لبخند ) : ممنونم !

به خونه زنگ زدم و گفتم ديرتر ميام و واسه ي ناهار منتظرم نمونن ... كاشفي جلوي يه رستوران نگه داشت و با هم پياده شديم ...

وارد رستوران شديم . رستوران زيبا و شلوغي بود . يه گارسون اومد جلو و گفت : « ببخشيد آقا ، همه ي ميزامون پر شده ! »

- كاشفي : من براي اين ساعت يه ميز رزرو كردم !

اوه ... با تعجب بهش نگاه مي كنم ... چه مطلبيه كه براش ميزم رزرو كرده ، اونم تو همچين رستوراني ؟

- گارسون : آقاي ... ؟؟

- كاشفي : كاشفي هستم !

گارسون يه نگاه به دفترچه ي تو دستش مي اندازه و ميگه : « بله درسته ! بفرماييد آقاي كاشفي ، از اين طرف لطفا ... »

با هم به سمت ميزي كه از قضا از قبل رزرو شده بود راه افتاديم . پشت ميز شكيل و زيبايي كه روي اون يه گلدون كه توش دو تا شاخه گل رز بود ، نشستيم . همون گارسون ازمون سفارش گرفت و رفت .

سرمو به اطراف چرخوندم و محيط رستوران و آناليز كردم . در يه نگاه كلي نمره ي 20 و بهش دادم ... همونطور كه داشتم اطراف و از نظر مي گذروندم ، نگام با يه جفت چشم مشكيِ براقِ خندون برخورد كرد ... سرمو انداختم پايين ولي هنوز سنگينيِ نگاشو حس مي كردم . بهش نگاه كردم ، گوشه ي لبش لبخندي بود كه تا حالا نديده بودم !

- كاشفي : هوا گرمه ؟

به چشمايي كه شيطوني توشون موج مي زد نگاه كردم و گفتم : « نه ... چطور ؟ ... هوا كه خيلي خوبه ! »

- كاشفي : آخه خيلي عرق كردي فكر كردم هوا گرمه !

دستي به پيشونيم كشيدم ... راست مي گفت ! خيسِ عرق بودم ... تقصير خودشه ... زل زده به من ... با اخم نگاش كردم و گفتم : « نمي خواييد بگيد ؟ »

- كاشفي : چي رو ؟

romangram.com | @romangraam