#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_127


- من : بله خداروشكر ...

- كاشفي : منم خوبم ، بد نيستم !

- من : چي ؟

- كاشفي : هيچي ... جواب احوال پرسيتونو دادم !

يه لحظه متوجه منظورش نشدم و وقتي فهميدم با خجالت سرم و پايين انداختم و گفتم : « ببخشيد ... اصلا حواسم نبود ! شما خوبيد ؟ »

- كاشفي ( با خنده ) : از احوال پرسياتون !

كاشفي كه ديد از خجالت سرخ شدم بحث و عوض كرد و گفت : « بازم امروز كلاس داريد ؟ »

- من : بله ... يكي ديگه مونده ، نيم ساعت ديگه دارم !

كاشفي نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : « موفق باشيد ... من ديگه بايد برم چون الان كلاس بعديم شروع ميشه ! »

- من : ممنون ... به سلامت !

كاشفي با يه لبخند جذاب ازم دور شد و مرجان و شيرين از دور بهم نزديك شدند ...

- مرجان : اين كاشفي نبود ؟

- شيرين : آره خودش بود !

- مرجان : باهات چي كار داشت ؟

- من : هيچي ... احوال پرسي كرد !

- مرجان : آهـــان ... تو گفتي و منم باور كردم ... پس اون لبخند ژكوند رو لبش چي بود ؟

- من : يه لبخند معمولـ ... اصلا من چرا بايد به تو جواب پس بدم ؟

- مرجان : قديميا حرفاي درست زياد مي زدن شيرين جون ... مي گن از آن نترس كه هاي و هو دارد ، از آن بترس كه سر به تو دارد ... دختره قاپِ آقا فرهاد و زد ...

با چشماي گرد شده نگاش كردم و بعد اخمام و تو هم كشيدم و گفتم : « هيچ مي فهمي چي ميگي واسه خودت ؟ »

romangram.com | @romangraam