#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_128
- مرجان : خوب مي فهمم چي ميگم ( و زير لب جوري كه بشنوم گفت ) ... دختره ي آب زير كاه ...
ديگه داشت پاشو از گليمش دراز تر مي كرد ...
- من ( با غضب ) : حرف دهنتو بفهم وگر نه ...
- مرجان : وگرنه چي ؟ چي كار مي كني ؟ ...
- من : اصلا مي دوني چيه ؟ تو انقدر ارزش نداري كه من بخوام وقتمو براي تو هدر بدم ! ...
- مرجان ( با صداي جيغ جيغوش ) : من ارزش ندارم ؟
- شيرين : تو رو خدا تمومش كنيد ... دارن بهمون نگاه مي كنن ...
- من : من شروع نكردم كه بخوام تمومش كنم ... به اين دختره بفهمون كه حرف نسنجيده نزنه ! ( و ازشون دور شدم )
صداي جيغ جيغوي مرجان و مي شنيدم و در آخر شنيدم كه گفت : « نشونت مي دم ... »
*****
حالم امروز اصلا خوب نيست ... صبح زود پونه زنگ زد و گفت علي امروز ميره فرانسه ... گفت مي خواد با پدرام بره واسه بدرقه ... گفت مياد دنبالم كه با هم بريم ... اما من بهش گفتم حالش و ندارم !!! ... هر چي گفت و گفت من ساز مخالف زدم ... الانم حالم بد جور گرفته است ... دو ساعت ديگه پرواز داره ... من ... من چرا اينجام ؟ ... اون معلوم نيست كي برگرده ...
در يك تصميم آني از جام بلند ميشم و اولين مانتويي كه به دستم مياد و مي پوشم و يه شال مي اندازم سرم و به سرعت از خونه بيرون مي زنم ... ماشين و به سرعت مي رونم ... نزديك فرودگاه جاي پارك نيست ... يه خيابون اونور تر ماشين و پارك مي كنم و به شدت به سمت درِ فرودگاه مي دوَم ... نفس نفس مي زنم و به زور از يكي از خانم هايي كه پشت كامپيوتر نشسته سراغ مسافرين فرانسه رو مي گيرم ... به سمتي اشاره مي كنه و من با قدم هاي بلند به اون سمت مي رم ... ديگه جونِ دويدن ندارم ...
از دور پونه و پدرام و مي بينم و بعدش هم علي و عاليه ... پدر علي و عمش هم هستن ... هنوز هيچكدوم منو نديدن ... يه گوشه از سالن كه تو ديدِ اونها نباشه پشتِ يه ستون مي ايستم و بهشون نگاه مي كنم ...
علي يه پيرهن آستين كوتاهِ آبي نفتي پوشيده و شلوار مشكي ... موهاشم به سمت بالا شونه زده ... مي خوام برم پيشش ... !
« با همیم اما این رسیدن نیست
اون که دنیامه عاشق من نیست
با همیم اما پیش هم سردیم
این یه تسکینه این که هم دردیم
اين يه تسكينه اين كه هم درديم »
romangram.com | @romangraam