#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_126
*****
« راحله »
- پونه : راستش و بخواي خيلي دوست دارم بدونم الان دارن بهم چي مي گن !
- من : مائده كه الان به احتمال 90 درصد ساكته و چيزي نمي گه !
- پونه : ولي من مي تونم شرط ببندم كه پدرام يه ريز داره حرف مي زنه ...
- من : صحبتاشون طول نكشيده ؟
- پونه : بايد واسه يه عمر زندگي تصميم بگيرنا ... به اين سادگي نيست كه ... ( و نگاهي به ساعت مي اندازه ! )
- پونه : اَاَاَ ... 45 دقيقه است دارن حرف مي زنن ؟ ( و خطاب به همه مي گه ) ... صحبتاشون طول نكشيد ؟
همون موقع در اتاق باز مي شه و پدرام مياد بيرون چند ثانيه بعد هم مائده تو چار چوبِ در نمايان مي شه ... لپاي مائده گل انداخته ... هر دو سرجاشون مي شينن ... مينا خانم ( مادر پدرام ) سكوت و مي شكنه ...
- مينا خانم : خب دخترم ... جوابت چيه ؟
همه نگاهمون به دهن مائده دوخته مي شه ... بعد يه سكوت نسبتا طولاني مائده با سر پايين افتاده زير لب مي گه : « بايد فكر كنم ... »
- مينا خانم : اين حقِ توئه دخترم ...
اون شب بعد از كمي ديگه صحبت درباره ي مسائل متفرقه و اينكه مائده تا هفته ي بعد جواب و ميده مهمونا خداحافظي كردن و رفتن ... اونشب مائده خيلي تو فكر بود و هر چي هم خواستم تا برام بگه با پدرام چيا گفتن بحث و زياد باز نكرد ... كلا تو افكار خودش سير مي كرد ...
*****
امروز روز پنجميه كه با استاد كاشفي كلاس داريم ... از اون روزي كه خودِ واقعييش رو شناختم ديدم نسبت بهش عوض شده ... امروز پونه سرما خورده بود و گفت دانشگاه نمياد ... كاشفي وارد كلاس شد و همه به احترامش بلند شديم ... با دست ما رو دعوت به نشستن كرد ... مثل هميشه بعد سلام ، درس و شروع كرد و مثل ساير جلسات خيلي مسلط درس داد ... آخر كلاس برگه هاي امتحان و به بچه ها داد و گفت : « اگه مشكلي داشتيد از خانم رادمنش بپرسيد ! »
با خسته نباشيدش كلاس به اتمام رسيد و بچه ها يكي يكي از كلاس بيرون رفتند . كاشفي هم داشت وسايلشو تو كيف سامسونتش مي ذاشت و منم در حال مرتب كردن جزوه هام بودم ... همزمان باهم كارمون تموم شد و از كلاس بيرون رفتيم ...
- كاشفي : چه خبر خانم رادمنش ؟ خوبيد ؟
- من : خيلي ممنون !
- كاشفي : درسا چي ؟ خوب پيش ميره ؟
romangram.com | @romangraam