#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_125
پدرام دستمالي از توي جيبش در آورد و باهاش عرقاي پيشونيش و پاك كرد و گفت :
- پدرام : بله ... خب شما شرايطتون هر چي باشه من قبول مي كنم !
- من : ولي من الان قصد ازدواج و درگير مسائل عاطفي شدن و ندارم ! ...
نفس عميقي كشيد و خيلي جدي گفت :
- پدرام : اگه فكر مي كني با ازدواج آزاديت گرفته مي شه من همين الان قول شرف مي دم تا هر جا بخواي به تحصيلاتت ادامه بدي پشتت هستم و هيچ مشكلي هم با كار كردنت ندارم ... از اون گذشته ما كه قرار نيست به همين زودي ازدواج كنيم . احتمالا تو اين مدت منو تا حدي شناخته باشي ... من يه آدمي هستم با كلي آرزوهاي بزرگ و صد البته سخت كوش ... بدون اغراق مي تونم بگم به هر چي مي خواستم رسيدم چون براش تلاش كردم و جنگيدم ! هنوزم براي رسيدن به چيزايي كه مي خوام مي جنگم ... تخصصم و كه بگيرم مي چسبم به كار ... همين الانم وقتايي كه سرم خلوته كنار دست پدرم كار مي كنم ... يه پس اندازي هم تو اين سال ها ذخيره كردم ... !
- من : فكر نمي كنيد خيلي زود تصميم به تشكيل يه زندگي مشترك گرفتيد ؟ و اينكه چرا من و انتخاب كرديد ؟
- پدرام : يعني مي خواي بگي هنوز اونقدر مرد نشدم كه بخوام به تشكيل يه خانواده فكر كنم ؟
- من : خب ... نه ... راستش ...
- پدرام : فكر كنم منظورتو بفهمم ! تو منو هنوز خام و بي تجربه مي دوني ... شايد رفتار هاي به نسبت بچگانه ي اين چند وقتم اين تصور و تو ذهنت ايجاد كرده ! ولي منم مي تونم مردِ زندگي باشم ... منم به جايي رسيدم كه مي دونم كه مي تونم يه تكيه گاه باشم ! منم مي تونم تلاش كنم براي اينكه نون حلال بيارم براي زن و بچم ... منم مي تونم عاشق باشم ! من عاشقت شدم مائده ! ...
وقتي اسمم و از زبونش شنيدم تهِ دلم يه جوري شد ... حس كردم در صدم ثانيه بدنم گرم شد و صورتم داغِ داغ ... تا حالا پدرام اسممو بدون پيشوند و پسوند نگفته بود ...
از جاش بلند شد و درست رو به روم نشست و به قلبش اشاره كرد و گفت : « خيلي وقته داره براي كسِ ديگه اي مي تپه ، نه واسه ي من ... خيلي وقته شدي ملكه ي قلبم ... خيلي وقته تو رو بهش قول دادم ! ... اگه عشقم و قبول كني كه رو سرم منت گذاشتي و به شرافتم قسم نمي ذارم آب تو دلت تكون بخوره ... اگر هم جوابت منفـ .... . »
سرم و بلند كردم و تو چشماش خيره شدم ... فاصلش باهام خيلي كم بود ... شايد يه وجب ... انگار نمي خواست جملش و كامل كنه ... يه كم تو چشمام نگاه كرد و سرش و پايين انداخت و بعد مدت كوتاهي ادامه داد : « اگر هم جوابت چيز ديگه اي بود بهش احترام مي ذارم ولي ... ولي عقب نمي كشم ... تا هر جا كه باشه ميام تا درِ دلت و به روم باز كني ... »
سرش و بلند كرد و بهم خيره شد . تو اعماق چشماش صداقتي كه تو تك تكِ جمله هاش بود و مي خوندم ... از جاش بلند شد و گفت : « به هيچ وجه انتظار ندارم همين الان جوابتو بهم بگي ... تا هر وقت دوست داري فكر كن ... حالا هم بهتره بريم بيرون ، خيلي وقته داريم حرف مي زنيم ... ( مكثي كرد و با لبخند شيريني ادامه داد ) ... ولي فكر كنم فقط من حرف زدم ! »
دوباره شده بود همون پدرامِ شوخ و مهربون ... تا چند لحظه ي پيش داشتم يه پدرامِ ديگه رو مي شناختم ... يه مردِ عاشق ! عشق و مي شد تو تك تك حرفاش حس كرد ... اعتراف مي كنم مجذوبِ حرف زدنش شده بودم ! اعتراف مي كنم موقعي كه حرف مي زد نمي تونستم نگام و از نگاهش بگيرم ... چشماش يه برق قشنگي داشت كه منو وادار مي كرد بهش نگاه كنم ! منكرش نمي شم كه يه حسي بهش دارم ... حتي بيشتر از اونچه كه فكرش و مي كردم اين حس عميقه ! ... شايد ... شايد بهتر باشه بيشتر بهش فكر كنم ... !
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم ...
- پدرام : راستي داشت يادم مي رفت ...
به سمتش برگشتم ... مثل پسر بچه هاي كوچولوِ خطاكار سرش و پايين انداخته بود و زير چشمي نگاهم مي كرد . منتظر شدم حرفش و بزنه ...
- پدرام : امشب ... خيلي خوشگل تر شدي ...
و به سمت در رفت و خارج شد و منِ مبهوت و همون جا ، جا گذاشت ... قلبم دوباره ريتم گرفته بود ... صورتم گر گرفته بود ... قيافش چقــدر معصوم شده بود ... يه كم با دستم ، خودم و باد زدم تا از شدتِ گرماي وجودم كم بشه ولي تاثيري نداشت ... ناچارا منم از اتاق بيرون رفتم ...
romangram.com | @romangraam