#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_124


- پونه : چي كارت داشت ؟

- من : مي خواست معذرت خواهي كنه !

- پونه ( با چشماي گشاد شده ) : اَ ... جدي ؟

- من : اوهوم ...

- پونه : بهش مي اومد خيلي مغرور باشه ... حالا چجوري معذرت خواست ؟

- من : يعني چي چجوري ؟ معذرت خواست ديگه !

- پونه : حالا تو با اين همه سرعت يهو كجا غيبت زد ؟

*****

« مائده »

با پدرام وارد اتاق شديم . رفتم روي تختي كه توي اتاق بود نشستم و پدرام هم روي تنها صندلي توي اتاق ، با فاصله ي يك قدم از من ، نشست .

استرس دارم شديد ... قلبم توي دهنم مي زنه ! هيچوقت فكر نمي كردم توي اين سن برام خواستگار بياد ... هميشه به خودم مي گفتم حتي اگه كسي هم بخواد بياد ، اجازه نمي دم پاشو تو خونمون بذاره ! واقعا مي دونستم كه مي تونستم اين كار و بكنم ... ولي خب ... نمي دونم كه چرا وقتي حرف از خواستگاري پدرام شد يهو همه ي اون قول و قراراي توي ذهنم و فراموش كردم ! نمي گم هنوز هيچي نشده يك دل نه صد دل عاشق پدرام شدم ... نه ! ولي نمي تونم منكر اين حسي بشم كه جديدا نسبت بهش دارم .

اولين روزي كه ديدمش و يادم نمي ره ... فكر كردم از اين پسراي خود شيفته است كه فكر مي كنن سقف آسمون باز شده و تالاپي افتادن زمين ! ... ولي بعدش حسم نسبت بهش عوض شد ... از نوع رفتارش خوشم ميومد ... يه جوري سربه هوا و گيج مي زد ... شخصيتش برام جالب بود ... توي سفرمون به شمال با دادن اون جعبه ي موزيكال بهم ، بيشتر از قبل حواسم و به خودش جلب كرد ! يه جورايي برام با همه فرق داشت ! با صداش به خودم اومدم ...

- پدرام : خب ... راستش و بخواين ، من نمي دونم بايد چي بگم ! آخه تا حالا توي همچين موقعيتي نبودم !

سرم و بلند كردم و سر تا پاش و از نظر گذروندم . پاي راستش و داشت با استرس تكون مي داد . سرم و بالاتر آوردم و از كت و شلوار مشكيِ خوش دوختش گذشتم و به چهرش رسيدم ... موهاي قهوه اي ، چشم و ابرو قهوه اي تيره ... بيني متناسب با صورتش و ته ريشي كه جذاب ترش كرده بود ... پيشونيش پر از قطرات ريز عرقه !

- من : خب منم تا حالا تو همچين موقعيتي نبودم !

- پدرام : چه جالب !

- من : چي چه جالب ؟

- پدرام : همين كه شما هم تا حالا تو همچين موقعيتي نبوديد !

- من ( يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم و گفتم ) : خب بالاخره كه بايد از يه جايي شروع كنيم ...

romangram.com | @romangraam