#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_123


- من : هول نشيا !! آروم باش ...

خودم برگشتم تو هال و جاي قبليم نشستم . مائده با سيني چايي وارد هال شد .

- مائده ( با صداي آروم ) : سلام

- آقا پيمان : بَه ... سلام دختر گلم !

- مينا خانم : سلام عزيزم !

لرزش سيني از اينجا هم واضح بود . خدا به خير كنه ... نفس تو سينم حبس شده بود ... نفر اول پيمان خان ، به خير گذشت ... نفر دوم مينا خانم ، اونم به خير گذشت و بعد هم پونه ... رسيد به پدرام ! اوه اوه ... دست پدرام كه بيشتر مي لرزيد ... پدرام يه چيزي آروم مي گه كه مائده سرخ مي شه ... پدرام انقدر برداشتن چايي رو لفت مي ده كه تا بعد چند دقيقه خواست برداره مائده سيني رو مي كشه عقب و داد پدرام سر به فلك مي كشه !

- پدرام : سوختـــ ــم

- مائده ( با هول و صدايي لرزون ) : به خدا تقصير من نبود ... خودشون برنداشتن ، من فكر كردم نمي خوان بخورن !

بابا تازه به خودش مياد و با پيمان خان ، پدارم و مي برن تا بهش برسن ... مائده بغض كرده بود ... مينا خانم مائده رو كنار خودش نشوند ...

- پونه : مائده ، خودت و ناراحت نكن ، اين پدرام هميشه ي خدا سر به هوا بوده ... الانم تقصير خودش بود ... !

پدرام با لبخند همراه بابا و پيمان خان از دستشويي اومدن بيرون و نشستن سر جاشون ...

- مامان : خوبي پسرم ؟

- پدرام ( با لبخند ) : بله ... خيلي ممنون !

- پيمان خان : خب ، پس بهتره به بقيه ي صحبتامون برسيم !

پدرام زير زيركي مائده رو نگاه كرد كه مائده سرخ بود سرخ تر شد ...

- بابا : مائده جان بريد با آقا پدرام حرفاتون و بزنيد ...

مائده و پدرام از جاشون بلند شدند و توي يكي از اتاق هاي پايين رفتن . پونه هم بلند شد و كنار من نشست . بزرگتر ها هم مشغول صحبت با همديگه شدند ...

- پونه : امروز چت شد ؟ چرا يهويي رفتي ؟ كاشفي با تو كار داشت ! اومد دنبالت ، بهت رسيد ؟

- من : آره ...

romangram.com | @romangraam