#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_122


- پدرام : آخ ... آخه تو اين موقعيت وقت كرم ريختنه ؟ ( تازه نگاش به من مي افته ) اِ ... سلام راحله خانم ... شما كجا اينجا كجا ؟

- پونه : مي گم عقلت رفته بر فنا ... انقدر اين چشات و اين ور اون ور نگردون !

- من : بفرماييد داخل

همه نشستند و صحبتا شروع شد ...

- آقا پيمان ( پدر پدرام ) : امير آقا ... ميوه هم خيلي گرون شده ها ... شما هم گرون كرديدا !

- بابا : چه مي شه كرد ؟ ما هم اگه قيمتا رو طبق نرخ روز نكشيم بالا ضرر مي كنيم !

- آقا پيمان : حالا اگه خدا خواست و فاميل شديم به ما تخفيف مي ديد ديگه ؟!

- بابا ( با خنده ) : ما كه همين الانش هم تخفيف مي ديم بهتون پيمان خان ...

- پدرام : آقاي رادمنش ، پدر منظورشون اينه كه مجاني ميوه رو بديد ببره !

آقا پيمان يه چشم غره به پدرام رفت كه پدرام سرش و مي انداخت پايين و با صداي آرومي گفت : « خب آخه ما كه نيومديم راجع به پرتقال و سيب و نرخ بازار حرف بزنيم ! »

مينا خانم ( مادر پدرام ) تك سرفه اي كرد و با لبخند گفت : « ما كه از خدامونه اين وصلت سر بگيره ! كي بهتر از مائده جون ؟ »

- آقا پيمان : خب پسر ما اينجور كه معلومه خيلي عجوله ! با اجازتون بريم سر اصل مطلب امير خان ...

- بابا : خواهش مي كنم !

- آقا پيمان : اين پسر ما رو كه مي بينيد ظاهر و باطن همينه ! دانشجوي پزشكي هست و قصد داره تخصص بگيره و اگه قرار شد به اميد خدا اين وصلت صورت بگيره فكر مي كنم يه 2 ، 3 سالي رو نامزد بمونن تا هم پدرام خودش و جمع و جور كنه و هم مائده جان بتونه بيشتر با پدرام آشنا بشه ! تو اين مدت پدرام هم وقتاي بيكاريش كنار دستم مشغول به كار مي شه ! از نظر مالي هم مشكلي نيست خداروشكر ... خودش يه ماشين داره و يه سوييت نسبتا بزرگ هم چند سال پيش به نامش زدم ! اين از ظاهر و باطن پسر ما ، مي مونه رضايت شما و مائده جان ...

- بابا : والله من حرفي ندارم ... رضايت مائده برام شرطه !

رفتم تو آشپزخونه تا به مائده كمك كنم ... الانه كه بگن چايي بياره ! وارد آشپزخونه شدم ... مائده تا منو ديد از جاش پريد ...

- مائده : چي شد ؟

- من : تو چرا هنوز انقدر هولي ؟ كم كم بايد چايي ببري ...

با مائده چايي ها رو ريختيم همون موقع صداي مامان اومد كه گفت : « دخترم چايي بيار ! »

romangram.com | @romangraam