#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_103
- پونه : اِ ؟ آهـــان ... فكر كردم اميني رو مي گي ... ( و خودش مي زنه زير خنده ! )
منم از حرفش خندم مي گيره . يهو يه پسر جوون كه بهش مي خوره 23 ، 24 سالش باشه وارد كلاس مي شه . احتمالا شاگرد جديده چون تا حالا نديدمش ! چه تيپي هم داره . جاي برادري قشنگه !
سينا قاسمي يكي از پسراي نمكدون كلاس بهش مي گه : « بفرماييد تو دم در بده ! »
پسر يه نگاه كلي به همه مي اندازه و در كلاس و مي بنده !
- قاسمي : بچه ها جا باز كنيد ، يارو تازه وارده ! بيا عمو بيا كنار خودم بشين ، غريبي نكن !
پسره اخم مي كنه و چيزي نمي گه !
- قاسمي : ها چيه ؟ بيا منو بخور ! اوه اوه ترسيدم ! ( و بقيه ي بعضي از پسرا به حرف مسخرش مي خندن ! )
من و پونه كنجكاو شديم تا ببينيم شاگرد جديد كيه ! بقيه ي دختراي كلاسم كه زوم كردن روش و معلوم نيست از الان دارن چه رويابافي برا خودشون مي كنن . پسره يه نگاه به قاسمي ميكنه و مي گه : « اسم شما چيه ؟ »
- قاسمي : تو خودت اسمت چيه ؟
پسره مي ره سمت ميز استاد و كيف سامسونتش و ميزاره روي ميز .
- پسر : من كاشفي هستم ! استاد جديد درس ژنتيك !
معلومه همه ي بچه ها دارن از تعجب شاخ در ميارن . آخه طرف خيلي جوونه و بهش نمياد استاد باشه !
كاشفي ادامه مي ده : « هر كسي با كلاس من مشكل داره ناراحت نمي شم كه هيچ ، خوشحالم مي شم كه در كلاس من حضور پيدا نكنه ! دانشجو حق نداره بعد از من وارد كلاس بشه ! سر كلاس من هميشه بايد آماده باشيد چون ممكنه هر جلسه امتحان بگيرم و هيچ خوشم نمياد كسي سر كلاسم احساس خوشمزگي كنه و نمك بريزه ( و به قاسمي چشم مي دوزه كه سرخ سرخ شده و كلا فكش بسته شده ! ) »
- كاشفي ( با يه پوزخند ادامه مي ده ) : و هر كسي كه شب قبل از كلاس من تو آب نمك مي خوابه ، تو كلاس من جايي نداره ! با احترام خودش از كلاس بره بيرون . همه اومديم اينجا تا يه چيزي ياد بگيريم ... حتي منم مي تونم از شما ياد بگيرم ! حالا اگه كسي سوالي داره بپرسه !
- قاسمي : يه باركي بگو سر كلاس نمي تونيم نفس بكشيم و بايد لال شيم ديگه !
- كاشفي : شما از همين الان آزاديد ! مي تونيد از كلاس بريد بيرون ... فقط بدونيد وقتي قدم بيرون گذاشتيد به فكر حذف درس من باشيد !
- قاسمي : بايد محض اطلاعتون بگم من اين درس و چشم بسته هم پاس مي كنم !
- كاشفي : بسيار خوب ، پس بفرماييد بيرون !
قاسمي كه خيلي عصباني شده بود و خون خونش و مي خورد يه نگاه غضبناك به كاشفي انداخت و رفت بيرون و در و محكم كوبيد به هم . كلاس تو سكوت فرو رفته بود كه مرجان گفت : « استاد اجازه ؟! ... مي تونم بپرسم استاد اميني چرا نيومدن ؟ »
romangram.com | @romangraam