#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_104


- كاشفي : متاسفانه ايشون روز گذشته فشارشون بالا رفت و الان بيمارستان بستري ان و احتمالا تا يكي ، دو ماه نمي تونن بيان ...

كلاس چند ثانيه تو سكوت غرق شد كه كاشفي گفت : « خب ، اگه ديگه سوالي نيست درس و شروع مي كنيم ! »

يه ساعت و نيم درس مي ده و خداييش خيلي مسلطه و عالي درس ميده ! سر كلاس هيچكي جيكش در نمياد ! 5 دقيقه مونده به اتمام كلاس اسامي رو يه دور مي خونه و با بچه ها آشنا مي شه ! بعد 5 دقيقه با خسته نباشيدش كلاس تموم ميشه و بعد از جمع كردن وسايلش از كلاس ميره بيرون .

- پونه : اوووففف ...

- من : چيه ؟

- پونه : با اين گربه اي كه در حجله كشت كسي جرات نداشت نفس بكشه ! بابا اين ديگه كي بود ؟

- مرجان : خيلي جيگر بود !

- پونه : ايشش ... برو خودت و جمع كن ! من كه مي دونم تو دوست داشتي به جاي اينكه بپرسي چرا استاد اميني نيومده ، بپرسي اسمتون چيه ؟ چند سالتونه ؟ شما به عشق در نگاه اول اعتقاد داريد يا خير ؟

- مرجان : ايشششش !!!

- شهره : پونه راست مي گه ديگه ! از اول كلاس تا آخرش داشتي با چشمات قورتش مي دادي !

- آزيتا : من مي دونستم امروز كاشفي مياد سر كلاس !

همه ي بچه هاي كلاس نگاهشون مي ره به سمت آزيتا .

- مرجان : چطور ؟ از كجا ؟

- آزيتا : از اونجايي كه اين آقاي فرهاد كاشفي با داداشم دوسته !

- مرجان : واييي ... اسمش فرهاده ؟

- آزيتا : آره ، تازه خواهر زاده ي استاد امينيِ !

- پونه : مي گن حلال زاده به داييش مي ره ها ... راحلــه ! من پشيمونـــم ... صد رحمت به اون استاد اميني ، حداقل اگه از كلاس بيرونم مي كرد بازم مي شد بياي سر كلاسش ، ولي اينجا نمي توني نفس بكشي !

- من : اما به نظرم استاد خيلي خوب و مسلطيه !

- آزيتا : خب آره ! يه نابغه است ... 5 سال دبستان و تو سه سال تموم كرده ... راهنمايي و دبيرستانم روي هم رفته تو 4 سال خونده ! 15 سالش كه بوده اومده دانشگاه . الان داره واسه فوق تخصص مي خونه !

romangram.com | @romangraam