#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_102

- پونه : خب بهش حق بده ! خجالت مي كشه ها .... ايشش ... اصلا تو مي فهمي من چي ميگم ؟

- من : الان بهتره با هم رو به رو نشيد !

- پدرام : چشم ... خدانگهدار

- من : خداحافظ

من و پونه به سمت كلاس حركت مي كنيم .

- پونه : امروز سر ميز صبحونه موضوع و به مامان و بابا گفتم !

- من : جدي كه نمي گي ؟

- پونه : چرا ! جدي مي گم !

- من : مگه هولي ؟

- پونه : من كه نه ! ولي خان داداشم بعلــه !

- من : خب بعدش چي شد ؟

- پونه : مامان كه از خداش بود زودتر براي پدرام آستين بالا بزنه ... وقتي هم فهميد پدرام به مائده علاقه منده كه ديگه گل از گلش شكفت ! بابا هم گفت كي بهتر از خانواده ي آقاي رادمنش ! قرار شد مامان امروز تماس بگيره با حميرا خانم ...

وارد كلاس مي شيم و سر جاي هميشگيمون ، رديف آخر ، مي شينيم .

- پونه : اَه ... الان دوباره بايد دو ساعت اين پيرمرد اخمو و تحمل كنيم ! انقدر ازش بدم مياد . هم از خودش ، هم از اون درس مسخرش ژنتيك !

- من ( با خنده ) : اتفاقا من عاشق اين درسم ! استاد اميني هم استاد خيلي خوبيه ! تو اصلا سر كلاسش خوابي ! يه بار شده مثل آدم درس گوش بدي ؟ تو توپت از جاي ديگه پره ! تا حالا دو بار از كلاس انداختتت بيرون واسه همينم داري حرص مي خوري ... !

- پونه : اصلا تو راست مي گي ! به خونش تشنم ، پيرمرد غرغروي اعصاب خورد كن ... با اون صداي ته حلقي اش كه آدم از شنيدنش خوابش مي بره ! ( و شروع مي كنه اداش و در آوردن ! )

- من ( در حاليكه دارم از خنده ريسه مي رم ) : بايد قيافت و ببيني ، خيلي باحال شدي ! ... حالا از من گفتن بود ... تو اگه يه بار به درسش گوش كني عاشقش مي شي !

- پونه : ببينم مگه پسر قحطه كه برم عاشق اين بشم ؟

- من : تو كلا منحرفيا ...! من منظورم درسش بود نه استاد اميني !


romangram.com | @romangraam