#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_101
- من : مائده مي زنمتا ! يه جوري حرف ميزني انگار همين فردا عروس ميشي !
- مائده : خب ...
- من : ...
- مائده : ... باشه !
- من : پس من به پونه مي گم !
- مائده : ...
- من : تو فكري ؟
- مائده : حتي فكرشم نمي كردم پدرام به من حسي داشته باشه !
و بلند شد و رفت طبقه ي بالا . مائده حق داره ! منم فكرش و نمي كردم ولي حس مي كنم مائده و پدرام بتونند با هم خوشبخت بشن !
*****
ديشب پونه بهم زنگ زد و گفت : چي شد ؟ ، منم گفتم چه عجله اي داري ؟ اونم گفت پدرام از وقتي فهميده موضوع رو به تو گفتم هي مي گه زنگ بزنم و ببينم نتيجه چي شده و دست از سرم بر نمي داره ! به پونه گفتم مائده حرفي نداره !
با مائده وارد دانشگاه مي شيم . پونه رو از دور مي بينم كه داره برامون دست تكون مي ده . پدرام هم كنارش وايساده و از اين فاصله هم مي شه فهميد سرخ شده ! مائده تا پدرام و مي بينه سرشو مي اندازه پايين و خطاب به من مي گه : « من مي رم سر كلاس ! » و راهش و كج مي كنه !
بهشون مي رسم و سلام مي كنم .
- من : سلام !
- پونه : سلام خوبي ؟
- من : خوبم !
- پدرام : مائده خانم از دستم ناراحت بود ؟
- من : نه ! چرا بايد ناراحت باشه ؟
- پدرام ( سرشو مي اندازه پايين ) : آخه حتي حاضر نشد جلو بياد !
romangram.com | @romangraam