#کما_پارت_98


بهراد گفت :

چاره ای نداریم جز اینکه شب همینجا بمونیم تا صبح باید صبر کنیم که هوا روشن بشه و راهو پیدا کنیم .

یه آن خوف برم داشت ، من با یه پسر تنها توی یه جاده که یه پرنده هم پر نمی زد .

فکر کنم رنگم پرید چون بهراد گفت :

به من اعتماد کن .

ناخودآگاه بهش اعتماد کردم ، هوای سرد اونجا در اواخر شهریور ماه منو متعجب کره بود .

صندلیهامونو کاملا خوابوندیم ، درو از داخل قفل کردیم و 4 تا پنجره هم اندازه ای شیشه هاشونو پایین کشید که حتی یه انگشت هم ازشون رد نشه ولی بهمون اکسیژن و هوا برسه .

پلکامو که روی هم گذاشتم ، خستگی این یک سال بهم غلبه کرد و فوری خوابم برد .

وقتی از خواب بیدار شدم هوا کاملا روشن بود و دم ماشین یه دکه بود ، جالب بود دیشب این دکه رو ندیدم .

صاحب دکه بهمون مسیرو گفت و نزدیک دو ساعت بعد به تهران رسیدیم ، فوری زنگ زدم به بابا و جریانو گفتم ، بهرادم به مهرداد زنگ زده بود تا هم دوستشو و هم عاطفه رو از نگرانی دربیاره .

بابا بهمون آدرس یه کلانتری رو داد ، رفتیم کلانتری و چهره اون زن و مرد رو شناسایی کردیم گفتن که از خلافکارای سابقه دار هستن ، در عرض 5 روز دستگیر شدن و فهمیدیم که 80 مورد زورگیری داشتن .

بعد از گرفتن مدرک لیسانسم اولین فرصتی بود که هیچ کاری نداشتم و تقریبا سرم خلوت بود ، رفتم دنبال استخدام توی بانک ولی همشون یا پول میخواست یا پارتی .

خلاصه با کمک دوست بابا توی بانک استخدام شدم .

یک ماه از سرکار رفتنم میگذشت ، اون روز وقتی خسته از سرکار برگشتم خونه متوجه رفتارای مشکوک عمه و بابا شدم ، مطمئن بودم یه موضوعی رو از من پنهان میکنن.

ــــــــــــــــــــــــ

بالاخره عمه به حرف اومد و گفت :

حنانه جان شب جمعه قراره برات خواستگار بیاد .

اخمی کردم و گفتم :

عمه جان مگه نگفتم فعلا همه ی خواستگارا رو رد کنید ، اینم رد میکردید دیگه .

دخترم خودت میدونی کم خواستگار نداری ولی این خواستگارت با همه فرق داره من با مادرش رودربایستی دارم ، بزار بیان بعد جواب منفی بده ، اگه از پسره خوشت نیومد ردشون کن .

به خاطر اینکه دل عمه رو نشکسته باشم سکوت کردم و با خودم فکر کردم نهایت میان و جواب منفی میشنون و میرن .

از زمانی که سهیل حیوون صفت رو دیدم از ازدواج با همه ی مردا منزجر شدم .

romangram.com | @romangram_com