#کما_پارت_97
پیچید به خودش ، به بهراد نگاه کردم اونم مثل من تازه صاف وایساده بود ، داد زدم :
بــهــــــراد بـــــــــدو .
سریع سوار ماشین شدیم و بهراد گازشو گرفت و رفت .
همه جا تاریک بود و فقط محدوده ای که به وسیله چراغ جلوی ماشین روشن شده قابل دید بود
یه دفه یه صدای مثل صدای ترکیدن یه چیزی اومد بعد هم کنترل ماشین از دست بهراد خارج شد ، ماشین حرکت زیگزاگی داشت و منم از ترس گوشامو گرفته بودم و جیغ میزدم ...
که یه دفه ماشین وایساد ، دستامو از روی گوشم برداشتم و با دهن باز به بهراد نگاه کردم ، جفتمون نفس نفس می زدیم فکر کنم از استرس و تنش بود .
بالاخره من زبون باز کردم و گفتم :
چی شد ؟
با گفتن نمی دونم در ماشینو باز کرد که یه دفه با صدای بلند گفتم :
کجا ؟
برم ببینم چی شده .
بعد هم پیاده شد ، من این قدر ترسیده بودم که پیاده شدم و همراه بهراد رفتم .
یه خرده دور ماشین چرخید و نهایت کنار لاستیک عقبی سمت چپ روی زانوهاش نشست و با اخم بهش خیره شد .
در صندوق عقب رو باز کرد ، به محض اینکه چشمش به صندوق افتاد چنگی به موهاش زد و با حرص گفت :
بخشکی شانس ...
متوجه ترکیده شدن لاستیک شده بودم ، رفتم جلو و رسیدم :
لاستیک زاپاس نداریم نه ؟
بهم نگاه کرد و با سر تایید کرد .
خب به آقا مهرداد زنگ بزنید .
سریع موبایلشو درآورد و روشن کرد ولی بازم با حرص انداخت توی جیبش و گفت :
این لامصب هم آنتن نداره .
سریع رفتم تو ماشین و از کیفم موبایلمو درآوردم ، برای منم شارژ نداشت ، ای خدا خودت کمکمون کن .
romangram.com | @romangram_com