#کما_پارت_95
کاشکی یه ذره مراعات کنی منو کمتر محو چشمات کنی
این روزا با خودمم در گیرم آخ اگه بهت نگم می میرم
هی جلوی آینه میگم با خودم معذرت می خوام من عاشقت شدم
معذرت می خوام من عاشقت شدم
زوده یا دیره دل من گیره نفسم میره از تب و تاب
من گرفتارم تو رو دوست دارم جلو چشمامی حتی تو خواب
نفسم بند اومده بود ، حس میکردم تمام خون بدنم متوقف شده ، چند تا نفس عمیق کشیدم تا خون به مغزم برسه ...
هنوز حالم دگرگون بود که یه دفه زد رو ترمز ، برگشتم سمتش و گفتم :
چی شد ؟
میخوام این زن و شوهرو که کنار بزرگراه وایسادنو سوار کنم ، گناه دارن این وقت شب که ماشین گیرشون نمیاد .
خطرناکه این موقع شب، ممکنه دزدی ، زورگیری باشن و خفتمون کنن .
خانم کوچولو تا وقتی خدا هست و با منی از هیچی نترس .
اخمی کردم و دسته به سینه نشستم ، دنده عقب گرفت و جلوی پاشون وایساد و شیشه سمت منو کشید پایین و گفت :
مسیرتون کجاست ؟
مرده سرشو خم کرد و با خوش رویی گفت :
خیابون .........
سوار شید میرسونمتون .
در عقب رو باز کردن و زن و شوهره نشستن ، بهشون میخورد نزدیک 40 سالشون باشه .
بهراد راه افتاد ، مرده شروع به صحیت کرد ، اینکه 5 تا بچه داره کارگری می کنه زنش هم خونه های مردم کار میکنه ، مرد خوش صحبتی بود و با بهراد با هم حسابی گرم گرفته بودن .
من و زنش سکوت کرده و بیشتر شنونده بودیم ، زنش هم بالاخره به حرف اومد و گفت :
ماشالله رسیدید خونه برای خودتون اسپند دود کنید ، بزنم به تخته زن و شوهر چقدر بهم میاید .
متعجب شده بودیم ، اومدم چیزی بگم که یه دفه بهراد با لبخند گفت :
romangram.com | @romangram_com