#کما_پارت_93
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
چون نمایشگاه نزدیک خونه عاطفه و مهرداد بود به اصرار عاطفه و با اجازه بابا قرار شد برم خونشون .
هنوز همه نرفته بودن که عاطفه منو کشید کنار و بهم گفت :
حنانه جان من زودتر برم خونه شام بزارم .
خب با هم میریم یه کاریش میکنیم ، اصلا حاضری میخوریم .
نه ، تو و بهراد برای اولین بار میخواید شام بیاید خونمون زشته .
با تعجب گفتم :
مگه اونم میخواد بیاد ؟
خب آره .
اون واسه چی ؟
نمی دونم مهرداد گفت میاد .
بابام می دونه ؟؟؟؟
آره می دونه .
با خودم فکر کردم اگه بابا مخالفتی نداره پس حتما مشکلی نیست .
عاطفه که رفت ، حدود یه ساعت بعد همه رفتن .
بابا گفت :
بریم دخترم ؟
اومد بگم بیم که یه دفه صدای بهراد از فاصله ی کمی خطاب به بابا گفت :
آقای شکیبا شما بخواید حنانه خانم رو بزارید خونه مهرداد بعد برگردید راهتون دور میشه ، من که دارم میرم همونجا حنانه خانم هم می رسونم .
بابا لبخندی زد و گفت :
زحمتت میشه بهراد جان ؟
نه چه زحمتی ایشون رحمت هستن .
romangram.com | @romangram_com