#کما_پارت_92
سلام آقای یگانه ...
لبخند ارامش بخشی زده بود و خیره نگام می کرد ، هول شده بودم و دست و پامو گم کرده بودم ،
به خودم که اومدم و تونستم تیپشو آنالیز کنم ، نفسم بند اومد با هم ست بودیم ، رنگ لباسامون دقیقا با هم ست و جور بود .
دسته گل رز صورتی و سفید که کاملا با لباسامون ست بودو به سمتم گرفت و گفت :
اگر هزاران هنر هم داشته باشی ، اگر صد تا مدرک تحصیلی هم بیاری ، هنوز برای من خانم کوچولویی ولی یه خانم کوچولوی هنرمند و تحصیل کرده ...
دست و پام قدرت حرکتشو از دست داده بود ، دوست داشتم همونجا روی زمین بشینم ، این پسر با حرکاتش و حرفاش منو دیوونه می کرد ...
به زورخودمو جمع کردم و سبد گل رو کنار بقیه سبد ها گذاشتم ، رفتم کنار بقیه و شروع به توضیح دادن درباره ی بعضی کارهام کردم ...
داشتم صحبت میکردم که یه دفه یه دختره جیغ زد همه نگران به سمتش رفتیم ،
دختره رو نمی شناختم ، از این دخترای بود که همه جاش عملی بود ، دختره سیاه بود به اصطلاح برنز کرده بود ، مانتوشم دو وجب بیشتر نبود ، نمی دونم ساپورت پاش بود یا جوارب آخه نه ساپورت بود نه جوراب ، جوارب نبود چون عین ساپورت بلند بود ، ساورت هم نبود چون خیلی نازک بود ، شالم قربونش برم روی شونه هاش افتاده بود .
همه با تعجب و علامت سوال نگاش می کردیم که خودش فهمید و با هیجان به تابلویی که قبل از دیدن بهراد کشیده بودم و در اصل پرتره بهراد بود اشاره کرد و بعد هم به خود بهراد اشاره کرد و گفت :
می بینید چقدر شبیه هست وای فکر نمی کردم سوژه اصلی این تابلو رو از نزدیک ببینم واقعا پرتره زیبا و نابی هستش .
دختره منگل روانی بیشعور جوری جیغ زد انگار شرفش به باد رفته ، همه چپ چپ نگاش کردن و با اخم و در حالی که زیر لب غر غر می کردن دوباره برگشتن سرجاهاشون ، دختره هم یه خرده حالش گرفته شد ،
منم اومدم برم که یه دفه گفت :
حنانه جون میشه این برادر خوشتیپ و زیبا رو به من معرفی کنی .
دهنم از پرو بودنش باز مونده بود ، دختر هماینقدر بی حیا و ورپریده !؟!؟
مونده بودم چی بگم که یه دفه بهراد در حالی که به دختره چپ چپ نگاه میکرد ، اومد سمت من و به من لبخندی زد و گفت :
حنانه خانم خواهر بنده نیستن در واقع ما یه جورایی در دوران آشنایی برای ازدواج به سر می بریم .
چشمام از حدقه زد بیرون و خیره به بهراد نگاه کردم که دختره یه نگاه نفرت بهم کرد و زود از نمایشگاه زد بیرون .
از شوک که خارج شدم ، اخمی کردم و دهنمو باز کردم که چیزی بگم که بهراد اومد سمتم و با فاصله کمی از من وایساد و دستشو روی بینیش گذاشت و گفت :
هیــــــــــــش ، الان کسی که باید سوال کنه و طلبکار باشه منم که طرح چهرم اینجاست و خودمم از هیچی خبر ندارم پس وقتی من اعتراضی نکردم دیگه بحثی نمی مونه .
بعد هم با شیطنت یه لنگه ابروشو انداخت بالا و رفت .
برعکس همیشه که حرصی میشدم ، خندم گرفته بود و دلم میخواست قهقهه بزنم ...
romangram.com | @romangram_com