#کما_پارت_91


من چیکار می کردم اون لحظه همه نگرانت بودیم و تنها کاری هم که موثر بود این بود که بیاریمت روی تخت تا بهراد معاینت کنه .

به ظاهر اخم کرده بودم وعصبی بودم ولی ته دلم کارخونه قند آب کردن راه افتاده بود .

____ ____

حنانه جان مطمئنی این نقاشیه ؟؟

خندیدم و با سر تایید کردم .

با حیرت گفت :

اخه بیشتر بهش میخوره که از انگور عکس گرفته باشی آخه خیــــــــــلی طبیعیه ... من اینو میخوام .

لبخندی زدم و گفتم :

قالبتو نداره عزیزم .

بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن تابلومو 20 میلیون بهش فروختم . الکی که نیست خیر سرم از 5 سالگی نقاشی کار می کنم .

انگار افراد جدیدی داشتن وارد میشدن ، سریع ظاهرمو تو آینه چک کردم ، خوب و شیک و نایس و پوشیده ، به دختر داخل اینه لبخندی زدم و به سمت ورودی رفتم

که یه دفه عاطفه یه جعبه شیرینی انداخت تو بغلم و با صدای بلند گفت :

ســـــــــــــلام بر خواهر نقاش و هنرمند خودم ...

همه برگشتن با تعجب بهمون خیره شدن ،

انگشت اشارمو روی بینیم گذاشتم و گفتم :

هیـــــــــــــــس یواشتر ... سلام عزیزم برو داخل تا منم بیام .

مهرداد هم با لبخند ژکوند داشت عاطفه خل و چلو با عشق نگاه می کرد یه دفه دستشو انداخت دور کمرش و چسبوند به خودش و شقیقشو بوسید و گفت :

این دیوونه خل و چل عشق منه به خدا .

چشمام قد نلبکی گشاد شده بود جفتشون دیوونه ان ... با مهرداد هم سلام و علیک کردم .

بعد از اینکه عاطفه و مهرداد رو داخل فرستادم و خودمم برگشتم برم که یه دفه یه صدایی دم گوشم گفت :

سلام خانم کوچولو ...

ضربان قلبم رفت روی هزار و گونه هام سرخ شد ، برگشتم که بگم سلام اقا بزرگ ولی روم نشد سرمو انداختم پایین و گفتم :

romangram.com | @romangram_com