#کما_پارت_89
چشماش آدمو جادو میکرد ، کم کم گرم شدم ، تمام بدنم سست شده بود ...
دلم میخواست یقه لباسمو با دست بکشم داشتم آتیش میگرفتم .
حنانه بیشعور یعنی چی این حرفا ؟؟؟؟!!!!!!!!
حیا داشته باش دختر...
دلم می خواست نگاهمو بگیرم ولی توانشو نداشتم .
کم کم به خودم اومدم و به زور نگاهمو گرفتم .
بهرادم به خودش اومد و صاف نشست آخه برای باز کردن روسریم دولا شده بود و تقریبا تو حلقم بود .
اومدم بلند بشم که سرم گیج رفت ولی به زور خودمو جمع کردم و نشستم .
پیشونیمو با دست ماساژ میدادم ، هیچکدوم قصد حرف زدن نداشتیم .
انگار کلافه بود ، دکمه ی اول پیرهنشو باز کرد ، صورتش قرمز شده بود انگار گرمش هم بود چون دکمه های آستینشو باز کرد و زد بالا .
انگار می خواست حرفی بزنه ولی چیزی نگفت و به موهاش چنگ زد .
یه دفه از جاش بلند شد ، نزدیک در که شد بدون اینکه برگرده گفت :
حنانه ... خانم ... روسریتونو باز کنید و عمیق نفس بکشید .
و از اتاق رفت بیرون .
مغزم هنگ کرده بود ، ضربان قلبم رفته بود تو فاز بندری .
روسریمو باز کردم ، نفسم بالا نمیومد ، به یقه مانتوم چنگ زدم و کشیدمش ، دکمه ی اول و دوم مانتوم کنده شد و پرت شد روی زمین ، نفس کم آورده بودم ، حس می کردم دارم خفه میشم .
نفس های عمیق و پشت سر همی کشیدم ولی بازم حالم جا نیومد .
دلم نمی خواست از پیشم بره .
می دونستم نامحرمه ولی دلم که محرم و نامحرم سرش نمیشه .
ﺩﻟﻢ ﺁﻏﻮﺵ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﯽ ﺭﺍ می ﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺷﺮﻋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﻭ ﺩﻟﻢ ...
عاطفه درو باز کرد ، نمی دونم چه شکلی شده بودم که به محض اینکه چشمش بهم افتاد کوبید توی صورتش و گفت :
حنانه چت شده تو دختر ؟؟؟؟!!!!!
romangram.com | @romangram_com