#کما_پارت_88


عمو امیر

لو رفتن سمیرا

نزدیکی بهراد

جمله آخر بهراد

و ...

حسی که از همون موقع توی قلبم جا خوش کرده ...

زانوهام سست شد و روی مبل افتادم ، دیگه هیچی نفهمیدم ...

یه صداهایی می شنیدم ، همون صدای آشنای قلبم بود :

عاطفه خانم لطفا چند دقیقه بیرون اتاق باشید تا من بتونم کارمو انجام بدم ، نیاز به تمرکز دارم در ضمن نگران نباشید مهرداد رفته داروهای مرود نیاز رو تهیه کنه .

صدای بسته شدن در نشون از رفتن عاطفه می داد .

صداش می لرزید :

خدایا چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

تمام روح و روانم درگیر شده ...

این دختر رو خیلی خوب می شناسم .

آخ خدا چی بگم که خودت از ذهن و قلبم خبر داری ...

بهراد به خودت مسلط باش پسر الان فقط روی درمان این دختر تمرکز کن .

صدای نفس عمیق لرزونشو شنیدم ...

که یه دفه تمام تنم داغ شد و دست و پام یخ بست ، قلبم داشت از توی سینم می زد بیرون ...

مچ دستمو توی دستش گرفته بود ظاهرا می خواست نبضمو بگیره .

نبضمو که گرفت خواست روسریمو باز کنه که دیگه طاقت نیاوردم ...

چشمامو که باز کردم چشمام توی یه جفت عسلی قفل شد ...

تمام هوش و حواسمو از دست دادم و توی عسلی چشماش غرق شدم ...

romangram.com | @romangram_com